تبليغاتX

مهدویت
با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
امام جواد


 

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 28 آبان1388 ساعت 14:10 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
امام جواد

نگاهی به زندگانی امام جواد علیه السلام

آگاهیهای تاریخی درباره زندگی امام جواد علیه السلام چندان گسترده نیست؛ زیرا افزون بر آن که محدودیتهای سیاسی همواره مانع از انتشار اخبار مربوط به امامان معصوم علیه السلام می گردید، تقیه و شیوه های پنهانی مبارزه که برای " حفظ امام و شیعیان از فشار حاکمیت" بود، عامل مؤثری در عدم نقل اخبار در منابع تاریخی است. افزون بر آن، زندگی امام جواد علیه السلام چندان طولانی نبوده است که اخبار فراوانی هم از آن در دسترس ما قرار گیرد.

 

و نیز گفتنی است، زمانی که امام رضا علیه السلام به خراسان برده شد، هیچ یک از اعضای خانواده خود را به همراه نبرد و در آنجا تنها زندگی می کرد. و از اخبار مربوط به شهادت امام رضا علیه السلام چنین بر می آید که امام جواد علیه السلام آن هنگام در مدینه اقامت داشت و تنها برای غسل پدر و اقامه نماز به آن حضرت در طوس حضور یافت.

 

هنگامی که مأمون بعد از شهادت امام رضا علیه السلام در سال 204 به بغداد بازگشت، از ناحیه حضرتش اطمینان خاطر پیدا کرده بود، ولی این را می دانست که شیعیان پس از امام رضا علیه السلام فرزند او را به امامت خواهند پذیرفت و در این صورت خطر همچنان بر جای خود خواهد ماند. او سیاست کنترل امام کاظم علیه السلام توسط پدرش را- که او را به بغداد آورده و زندانی کرده بود- به یادداشت و با الهام از این سیاست، همین رفتار را با امام رضا علیه السلام در پیش گرفت، ولی با ظاهری آراسته و فریبکارانه، به گونه ای که می کوشید نه تنها در ظاهر امر مسأله زندان و مانند آن در کار نباشد، بلکه با برخورد دوستانه، چنین تبلیغ شود که او علاقه و محبت ویژه نیز به ایشان دارد. اینک نوبت امام جواد علیه السلام فرا رسیده بود تا به نحوی کنترل شود. مأمون برای انجام این هدف، دختر خود را به عقد وی درآورد و او را داماد خود کرد. از همین رهگذر بود که مأمون به راحتی می توانست از طرفی امام را در کنترل خود داشته باشد و از طرف دیگر آمد و شد شیعیان و تماس های آنان را با آن حضرت زیر نظر بگیرد.

 

بر اساس برخی نقلها، مأمون پس از ورود به بغداد- در سال204- بلافاصله امام جواد علیه السلام را از مدینه به بغداد فراخواند.(1) افزون بر این، مأمون متهم بود که امام رضا علیه السلام را به شهادت رسانده است. اکنون می بایست با فرزند وی به گونه ای رفتار کند که از آن اتهام نیز مبرّی شود.

 

از روایتی که شیخ مفید از ریان بن شبیب نقل کرده، چنین بر می آید: موقعی که مأمون تصمیم به ازدواج ام فضل با امام جواد علیه السلام گرفت، عباسیان برآشفتند؛ زیرا ترس آن داشتند که پس از مأمون، خلافت به خاندان علوی برگردد، چنانکه درباره امام رضا علیه السلام هم به سختی دچار همین نگرانی شده بودند.(2) ولی به طوری که از دو روایت فوق برمی آید، آنان مخالفت خود را به گونه دیگری وانمود کرده و گفتند: دختر خود را به ازدواج کودکی درمی آورد که :" لَم یتَفَقَّهُ فی دینِ الله ولا یعرف حلاله من حرامه ولا فرضاً من سنّته"؛کودکی که تفقه در دین خدا ندارد، حلال را از حرام تشخیص نمی دهد و واجب را از مستحب باز نمی شناسد.

 

مأمون در مقابل این برخورد، مجلسی برپا کرد و امام جواد علیه السلام را به مناظره علمی با یحیی بن اکثم، بزرگترین دانشمند و فقیه سنی آن عصر، فراخواند تا بدین وسیله مخالفان و اعتراض کنندگان عباسی را به اشتباه خود آگاه کند.(3) این در حالی بود که بنا به این دو روایت، هنگام عقد ازدواج ام فضل با امام جواد علیه السلام هنوز به آن حضرت " صبی" اطلاق می شده است.

 

مكتب علمى امام جواد علیه السلام

 

مى‏دانیم كه یكى از ابعاد بزرگ زندگى ائمه ما، بعد فرهنگى آنها است. این پیشوایان بزرگ هركدام درعصر خود فعالیت فرهنگى داشته در مكتب خویش شاگردانى تربیت مى‏كردند و علوم و دانشهاى خود را توسط آنان در جامعه منتشر مى‏كردند، اما شرائط اجتماعى و سیاسى زمان آنان یكسان نبوده است، مثلا در زمان امام باقرعلیه السلام و امام صادق علیه السلام شرائط اجتماعى مساعد بود و به همین جهت دیدیم كه تعداد شاگردان و راویان حضرت صادق علیه السلام بالغ برچهارهزارنفر مى‏شد، ولى از دوره امام جواد تا امام عسكرى علیه السلام به دلیل فشارهاى سیاسى و كنترل شدید فعالیت آنان از طرف دربار خلافت، شعاع فعالیت آنان بسیار محدود بود و ازاین‏ نظر تعداد راویان و پرورش یافتگان مكتب آنان نسبت ‏به زمان حضرت صادق علیه السلام كاهش بسیار چشمگیرى را نشان مى‏دهد. بنابراین اگر مى‏خوانیم كه تعداد راویان و اصحاب حضرت جوادعلیه السلام قریب صد و ده نفر بوده‏اند (4) و جمعا 250 حدیث از آن حضرت نقل شده (5) ، نباید تعجب كنیم، زیرا از یك سو، آن حضرت شدیدا تحت مراقبت و كنترل سیاسى بود و از طرف دیگر، زود به شهادت رسید و به اتفاق نظر دانشمندان بیش از بیست و پنج‏ سال عمر نكرد!

 

درعین حال، باید توجه داشت كه در میان همین تعداد محدود اصحاب و راویان آن حضرت، چهره‏هاى درخشان و شخصیتهاى برجسته‏اى مانند: على بن مهزیار، احمد بن محمد بن ابى نصر بزنطى، زكریا بن آدم، محمد بن اسماعیل بن بزیع، حسین بن سعید اهوازى، احمد بن محمد بن خالد برقى بودند كه هر كدام در صحنه علمى و فقهى وزنه خاصى به شمار مى‏رفتند، و برخى داراى تالیفات متعدد بودند.

 

از طرف دیگر، روایان احادیث امام جوادعلیه السلام تنها در محدثان شیعه خلاصه نمى‏شوند، بلكه محدثان و دانشمندان اهل تسنن نیز معارف و حقایقى از اسلام را از آن حضرت نقل كرده‏اند. به عنوان نمونه «خطیب بغدادى‏» احادیثى با سند خود ازآن حضرت نقل كرده است. (6) هم چنین حافظ «عبد العزیز بن اخضر جنابذى‏» در كتاب «معالم العترة الطاهرة‏» (7) و مؤلفانى نیز مانند: ابو بكر احمد بن ثابت، ابواسحاق ثعلبى، و محمد بن مندة بن مهربذ در كتب تاریخ و تفسیر خویش روایاتى از آن حضرت نقل كرده‏اند. (8)

 

نحوه شهادت حضرت

 

درباره آمد و شد امام در مدینه و احترام مردم نسبت به آن حضرت، اطلاعات مختصری در پاره ای از روایات آمده است.(9)

 

فراخوانی آن حضرت به بغداد، در سال 220، توسط معتصم عباسی، آن هم درست در همان اولین سال حکومت خود، نمی توانست بی ارتباط با جنبه های سیاسی قضیه باشد. به ویژه که درست همان سال که حضرت جواد علیه السلام به بغداد آمد، رحلت کرد؛ این در حالی بود که تنها 25 سال از عمر شریفش می گذشت. عناد عباسیان با آل علی علیه السلام به ویژه با امام شیعیان که در آن زمان جمعیت متنابهی تابعیت مستقل آنها را پذیرفته بودند، شاهدی است بر توطئه حکومت در شهادت امام جواد علیه السلام. همچنین خواستن آن حضرت به بغداد و درگذشت وی در همان سال در بغداد، همگی شواهد غیرقابل انکاری بر شهادت آن بزرگوار به دست عوامل عباسی می باشد.

 

مرحوم شیخ مفید، با اشاره به روایتی درباره مسمومیت و شهادت امام جواد علیه السلام، رحلت آن حضرت را مشکوک دانسته است.(10) بنا به روایت مستوفی، عقیده شیعه بر این است که معتصم آن حضرت را مسموم نموده است.(11)

 

پاره ای از منابع اهل تسنن، اشاره بر این دارند که امام جواد علیه السلام به میل خود و برای دیداری از معتصم عازم بغداد شده است.(12) در حالی که منابع دیگر، حاکی از آنند که معتصم به ابن زیات مأموریت داد تا کسی را برای آوردن امام به بغداد بفرستد.(13) ابن صبّاغ نیز با عبارت" اِشخاص المعتصم له من المدینة"(14) این مطلب را تأیید کرده است.

 

مسعودی روایتی نقل کرده که بنابر آن، شهادت آن حضرت به دست ام فضل، در زمانی رخ داده که امام از مدینه به بغداد نزد معتصم آمده بود.(15) ام فضل پس از شهادت امام، به پاس این عمل خود به حرم خلیفه پیوست.(16) این نکته را نباید از نظر دور داشت که ام فضل در زندگی مشترک خود با امام جواد علیه السلام از دو جهت ناکام مانده بود:

 

نخست آن که از آن حضرت دارای فرزندی نشد.

 

دوم آن که امام نیز چندان توجهی به وی نداشت . ام فضل یک بار (گویا از مدینه) نامه ای نگاشت و از امام نزد مأمون شکایت کرد و از این که امام چند کنیز دارد گله نمود، ولی مأمون در جواب او نوشت:

 

ما تو را به عقد ابوجعفر درنیاوردیم که حلالی را بر او حرام کنیم، دیگر از این شکایتها نکن.(17) به هر حال، ام فضل پس از مرگ پدر، امام را در بغداد مسموم کرد و راه یافتن او به حرم خلیفه و برخورداری از مواهب موجود در آن، نشانی از آن است که این عمل به دستور معتصم انجام شده است.(18) و بالاخره امام جواد علیه السلام به شهادت رسید و حرم مطهر ایشان در کاظمین عراق قرار دارد که ملجا و پناهگاه عاشقان ایشان است .

 


 

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 28 آبان1388 ساعت 14:4 موضوع امام شناسی | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
دعواي دو موعود!

دعواي دو موعود!

 

¤ علائم و نشانه هاي بهائيان در چه چيزهايي است؟

- علامت خاصشان «يا بهاءالابهي» است، يكي هم اسم اعظم (چهار تا «ه» دو تا «ب» خيلي برايشان مقدس است. در خانه هايشان اين علائم هست، وارد خانه بهايي كه بشويد در گوشه اي، روي ديوار خانه هايشان نصب شده و عكس عبدالبها هم وجود دارد. ولي عكس «بها» را از ديد بهايي ها دور مي كنند. حتي ما اجازه نداشتيم ببينيم! من در كودكي خيلي آرزو داشتم عكس بها را ببينم. شنيده بودم يكي از اعضاي اصلي بهائيت عكس او را دارد. به حدي ناراحت شدم كه چرا او بايد داشته باشد و ما نه؟ از خود مي پرسيدم: مگر نمي گويند بهايي ها همه اعضاي يك پيكر و يك درختند، چرا ما نبايد عكس بها را داشته باشيم؟ يك روز فقط به خاطر اين قضيه به منزلش رفتم. گفتم شنيده ام شما عكس بها را داريد (البته آن موقع «حضرت» و امثال اينها هم به اسمش اضافه مي كرديم. ) گفت داريم ولي چشم شما لياقت ديدن او را ندارد. گفتم: چشم شما لياقت دارد؟ گفت: خوب اتفاقي به دست ما رسيده و ما اجازه نداريم به كسي نشان دهيم و اين مسأله عقده شده بود در دلم گفتم، چرا لياقت ندارم او را ببينم؟! روزي در كتاب هاي مرحوم آيتي و اينها عكسش را ديدم كه چه اعجوبه اي است!! شوكه شدم، فكر كردم آيا زشت تر از اين آدم وجود دارد؟ هنوز آن موقع بهايي بودم، با خودم مي گفتم حتماً من آدم بدي هستم كه او را زشت مي بينم. امكان ندارد، مي گويند از مظاهر مقدسه است و از طرف خدا آمده و زيبايي هاي خاصي دارد كه من متوجه نيستم. به خودم لعن و نفرين كردم ولي درونم، فطرتم چيز ديگري مي گفت.

¤ مثل «صبح ازل» كه خط زيبايي داشته و «صبحي مهتدي» در خاطراتش مي گويد قبل از برگشتن از بهائيت وقتي خط او را ديدم كه چقدر زيباست بلافاصله گفتم «واي من اينقدر بد شدم كه حتي خط او را زيبا مي بينم؟ گفته بودند كه خيلي زشت است، «همه نوشته هايش را پاره پاره كردم»، يعني تعصب تا اين حد!

- بله، علي رغم اينكه مي گويند تعصب نداريم خيلي تعصب دارند، ولي به هر حال عكس «عبدالبها» را خيلي نصب مي كنند در منازلشان. اما در مغازه هايشان نه. وقتي مي ميرند حتماً يك انگشتر طلا با علامت اسم اعظم در انگشت كوچكشان بايد با خودشان به گور ببرند، چند موردي هم نبش قبر داشتيم، كه توسط فقراي بهايي بوده، چون به دنبال طلا بودند. همه بايد اين انگشتر را خودشان تهيه كنند. دليلش هم اين است كه مي گويند مي خواهيم بعدها كه مثلاً جايي را كندند معلوم شود در گذشته چقدر بهايي وجود داشته است.

¤ به اين ترتيب، مثلاً، وقتي زلزله مي آيد اگر تعداد آنها زياد باشد معلوم مي شود به خاطر آنها بلا نازل شده! راستي در كتابتان نوشته بوديد جنازه را به حضيره القدس منتقل مي كنند؟

- در همه شهرها يك حضيره القدس هست.

¤ مي دانم در تهران بوده. چندي پيش هم در تفرش مي خواستند يك حضيره القدس در تپه هاي منطقه درست كنند. حدود يك سال پيش در نشريات خودمان خبرش را چاپ كردند، ولي جلويش را گرفتند.

- حضيره مكان تجمع بهايي هاست. همه جمع مي شوند براي مثلاً عبادات مذهبي.

¤ براي من جالب بود كه خودشان به اين اماكن معبد مي گويند.

- خب معبد يعني عبادتگاه و آنها حضيره را به عنوان عبادتگاه مي دانند در حالي كه وقتي آنجا جمع مي شوند فقط كتاب هايشان را مي خوانند و به دستورات خاص و آموزه هاي خود مي پردازند.

¤ يعني همان كاري كه در مشرق الاذكار مي كنند؟

- مشرق الاذكار بزرگتر است و مال چند كشور است و همه اعضاي تشكيلات آنجا جمع مي شوند. چند منظوره است. ممكن است در آسيا يك مشرق الاذكار باشد و در اروپا دو سه تا.

¤ مي دانم در آلمان و در عشق آباد يكي هست. آيا در سنندج و همدان هم حضيره وجود داشته است؟

- بله، ولي مشرق الاذكار مثلاً در سيدني يكي هست، در واشنگتن نيز يكي هست.

¤ الآن حضيره القدس فعال نيست؟

- در ايران نه. بعد از انقلاب اسلامي حضيره ها مصادره شد و در حد محفل خصوصي و خانه ها فعال هستند. كلاً فعاليت هايشان در خانه ها انجام مي شود. قبلاً فعاليت هاي مذهبي در حضيره القدس انجام مي شد و مرده را هم اول به آنجا مي بردند و شستشو مي دادند و بعد دفن مي كردند. البته بهايي ها كفن هم مي كنند ولي نه مثل مسلمانان.

¤ برگرديم سر اينكه چگونه مسلمان شديد. گفتيد اهل تحقيق بودم، نداي باطن بود. از 15-14 سالگي شروع شد تا اينكه مربي مهدكودك شديد و چيزهايي كه مي گفتند و القائاتشان براي شما جاي سؤال داشت.

- بله، در پي پيدا كردن دو نفري بودم كه هميشه نسبت به آنها بدگويي شده بود. آقايان «آيتي» و «صبحي مهتدي» كه از بهائيت برگشته بودند. برايم جالب بود بدانم چه مي گويند. بالأخره كتاب هايشان را پيدا كردم و خواندم و واقعاً منقلب شدم.

¤ مي فهميدند شما اين كتاب ها را مي خوانيد؟

- نه. توسط فردي كه از بهائيت برگشته بود و من ( در كتاب خاطراتم (سايه شوم) كه سرگذشت خودم است، به آن اشاره كرده ام )آن فرد برگشته اين كتاب ها را به من معرفي كرد و اين قبل از ازدواج من، در سال 1370 بود. من تا سال 1375 حدود ده، دوازده سال با خودم درگير بودم. اين درگيري را همه بچه هاي بهايي دارند و اين واقعيتي است. منتها عده اي جرأتش را دارند ابراز كنند، ولي عده اي همان طور سكوت مي كنند، چون مي ترسند بايكوت شوند.

من اين كتاب ها را كاملاً اتفاقي به دست آوردم. لطف الهي بود. قبل از ازدواج، ولي در سكوت مطلق اين كتاب ها را مي خواندم. تا اينكه بالأخره ذهن مرا روشن كرد، سؤال هايي كه ذهنم را آشفته كرده بود. مقداري از بهائيت كناره گرفته بودم، ولي نمي توانستم ابراز كنم، اما ترديد و پرسش هايم بيشتر مي شد. بيشتر سؤال مي كردم، در لجنه ها و مجالس مختلف از مسئولان بهايي مي پرسيدم، ولي جواب درستي نمي دادند و به طرد شدن تهديدم مي كردند، مي گفتند اگر به طرح اين سؤالات ادامه دهي يا اينقدر بخواهي توهين كني، مطرود مي شوي! آنها مي گفتند تو داري مستقيماً توهين مي كني! از جمله چيزهايي كه مي پرسيدم اين بود كه باب اگر ادعاي قائميت كرده، اولاً چرا ادعاي ركن رابع كرده بعد گفته من نبوت آورده ام، بعد گفته مهدي موعود هستم و همين طور ادعاي به الوهيت رسيدن كرده!! پس اين ادعاهاي ضد و نقيض چه ربطي به ادعاهاي «بها» دارد؟ و ادعاهايي كه خود بها كرده و گفته كه باب مبشر من بوده، بشارت دهنده بوده، من مهدي موعود هستم! بالأخره ما نفهميديم قائم دروغين كدام يك از اين دو بوده اند. بچه بهايي ها اين سؤال ها در ذهنشان هست، ولي محصور و منكوبشان كرده اند و نمي گذارند بپرسند. من فقط يك ذره دل و جرأت بيشتري داشتم. مخصوصاً زماني كه ازدواج كرده و مستقل شدم جسارت بيشتري پيدا كردم و فكر مي كردم مي توانم روي پاي خودم بايستم، با خود مي گفتم فقط كافي است شوهرم را راضي كنم آن وقت كسي نمي تواند از خانه بيرونم كنم. وقتي دنبال كتاب ها رفتم و خواندم، مخصوصاً كتاب هاي اسلامي كه البته به هيچ وجه در اختيار ما نمي گذاشتند و اجازه نداشتيم آنها را مطالعه كنيم، البته مستقيماً نمي گفتند شما اجازه نداريد بخوانيد، بلكه به حدي ما را مشغول كتاب هاي خود كرده بودند و آنقدر مشغوليت داشتيم كه روز مي آمد و مي رفت و ما نمي فهميديم چطوري رفته، شب مي آمد و مي رفت و ما نمي فهميديم شب چطور رفته. براي تمام ساعت هايمان لحظه به لحظه، براي همه چيز برنامه ريزي داشتيم. به طور كلي وقتمان را پر كرده بودند. يا به تفريح مي پرداختيم، يا به انجام مسئوليت هايي كه آنها به عهده مان گذاشته بودند، يا كتاب هاي مخصوص بهائيت را به اجبار مي خوانديم و جواب پس مي داديم. در درس اخلاق و لجنات و كنفراس ها در مجالس، مجبور بوديم بخوانيم بدين لحاظ ديگر وقتي براي كتاب هاي ديگر نداشتيم، خصوصاً كه تفكرات اسلامي را آنقدر برايمان زشت جلوه داده بودند كه تعلق خاطري نداشتيم كه دنبالش برويم.

 

 

دعا براي پيروزي صدام!

¤ بالأخره شما در مدارس مسلمان ها درس خوانده ايد؟ با اسلام مقداري آشنا شده بوديد!

- من نمونه كوچكي از بچه بهايي ها هستم. همه بچه هاي بهايي در ايران به مدارس دولتي مي روند. معلم پرورشي و ديني بيشتر با دين كار داشتند. سايرين درس خودشان را مي دادند.

¤ مسئولان مدرسه چه برخوردي با شما داشتند؟

- در مدرسه زياد از دين صحبت نمي شد مگر در كلاس ديني. آن زمان بعضي معلم هاي ديني متأسفانه تعصب بدي داشتند و من به آنها اشكال مي گيرم كه اگر اجازه مي دادند بچه هاي بهايي سر كلاس بنشينند خيلي بهتر بود، لااقل روشن تر مي شدند، ولي مي گفتند شما كه معتقد نيستيد از كلاس بيرون برويد. اين اشتباه بعضي معلم هاي آن زمان بود. ولي الآن بچه ها راحت مي نشينند و گوش مي كنند. البته اجباري نيست. قبلاً بعضي وقت ها امتحان ديني از ما نمي گرفتند و مي گفتند شما كه اصلاً دين نداريد و برايمان صفر مي گذاشتند. از تعصب زياد و عدم شناخت، سرخود عمل مي كردند. اگر از علما پرسيده بودند با بچه هاي بهايي چه كنيم، مطمئناً علما مي گفتند بگذاريد بنشينند، بشنوند. بيشتر اوقات يا از كلاس بيرون مي رفتم يا معلم كه حرف مي زد فقط درصدد بودم جوابش را بدهم و هر چه تشكيلات يادم داده بود را بگويم. اصلاً ذهنيت مثبتي نداشتم، اصلاً نمي خواستم بشنوم و مقابله مي كردم با آنها. همه بهايي ها اين طور هستند.

¤ شما تلويزيون هم نگاه مي كرديد؟

- بله، نگاه مي كردم و غبطه و حسرت مي خوردم به كساني كه به مشهد يا مكه مي رفتند. به ايماني كه مسلمان ها به دينشان داشتند، مي گفتم اي كاش ما هم چنين ايماني داشتيم. چون اين نوع نگاه به مقدسات مذهبي برايم دلنشين بود. فكر مي كردم چيزي كمتر از آنها دارم، چون بهايي بودن اصلاً سخت نيست، رها بودن است، ولي تعجب مي كردم كه مثلاً خانم هاي مسلمان چطور مقنعه و چادر و سختي را تحمل مي كنند، فقط براي حفظ دين و باورهايشان، با خودم مي گفتم خوش به حال آنها كه اين طور هستند. ما چيز خاصي نداشتيم كه بخواهيم به خاطر آن از خودمان بگذريم.

¤ در اينجا يك پرانتز باز كنم، آيا دوران دبيرستان شما با دوران سال هاي دفاع مقدس همزمان بود؟

- بله، همين قضيه جنگ، حسرتي بود براي ما، ما بهائيان بر اثر القائات تشكيلاتي نفرت عجيبي به مسلمانان داشتيم، ولي نسبت به آنها حسرت هم داشتيم مثلاً نسبت به شهدا كه در راه دين و وطن جانشان را فدا مي كردند و در راه عشق به مكتبشان شهيد مي شدند. اين شهيد شدن ها و اعتقاد قوي آنها و اسلام نابي كه جمهوري اسلامي آورده بود، حسرتش را مي خوريم.

¤ شما زمان جنگ در سنندج مانديد؟

- بله، زمان جنگ سنندج مانديم، مدتي آواره كوه و دشت شديم ولي سنندج بوديم. مي دانيد! عمق و فطرت انسان چيزي مي گويد و ظاهر آدم چيز ديگري كه به او ياد داده اند. بالأخره من حسرت مي خوردم به مسلمان ها، زماني كه موفقيت هايي در جنگ به دست مي آوردند، جشن مي گرفتند و يا هنگامي كه عده زيادي شهيد مي شدند، همه متأثر مي شدند و از آن طرف وقتي فرماندهان جنگ شهيد مي شدند، بهايي ها خوشحال مي شدند، به خاطر نفرت زيادشان و اينكه چقدر دلشان مي خواست ايران شكست بخورد، اين ضديت آنها با اسلام و با جمهوري اسلامي را نشان مي داد. با اينكه من وعده اي ديگر به شهدا و خانواده هاي آنها حسرت مي خورديم كه با ايمان و يقين استقامت مي كنند و لذت مي برند ولي ما محروميم، من غبطه مي خوردم، حسرت مي خوردم، ولي مرتباً به گوش ما خوانده مي شد كه بهتر، هر چه بيشتر از تعداد مسلمان ها كم شود اين به نفع ماست و از كشته شدن مردم در شهرها خوشحال مي شدند و مي گفتند اصلاً مسلمانان بايد ريشه كن شوند. آرزوي آنها پيروزي صدام حسين بود.

اين مسائل براي من مهم است كه در جرايد بيايد. متأسفانه مردم عادي فكر مي كنند بهائيان چقدر آدم هاي مهرباني هستند، ظاهرشان واقعاً فريبنده است، وقتي با يك مسلمان حرف مي زنند از خوبي هاي طرف و دينش مي گويند، ولي پشت سر اصلاً اين طوري نيست. الآن اسلام ستيزي در بهائيت واقعاً به اوج خودش رسيده، از اول هم هدفش ريشه كني اسلام بوده و اينكه آن را منسوخ شده اعلام كنند و از بين ببرند، الآن اتفاقاتي كه مي افتد مثل اهانت به رسول اكرم در واقع ريشه در همان اعتقادات مكاتب ساختگي دارد. حتي نستجيربالله آنها قرآن كريم را هم منسوخ مي دانند.

¤ شما واكنش هاي آنها را نسبت به اين اتفاقات ديده ايد؟!

- من الآن رابطه اي با آنها ندارم.

¤ مثلاً زمان سلمان رشدي را شما خاطرتان هست؟

- بله، كاملاً شانتاژ مي كردند. مي گفتند مي خواهيد بدانيد اسلام چيست، حرف هاي سلمان رشدي را بخوانيد. از طرفي اسلام را به كلي رد مي كردند و از طرفي از اسلام براي اثبات حقانيت خود استفاده مي كردند. اگر اسلام منحط است نبايد اسمي از آن بياورند. به اين شكل سلمان رشدي را تأييد مي كردند. از اينكه اسلام كوبيده شود خيلي خوششان مي آمد، حال هر كسي آن را بكوبد، ولي نمي توانند بگويند اسلام رد شده است، چون خودشان از اسلام براي اثبات حقانيت دروغين خود كمك گرفته اند. اينكه مي گفتند نوشته هاي سلمان رشدي را بخوان ببين اسلام چيست، چون دوست داشتند نفرت ما به اسلام زياد شود، هر چيزي كه بتواند به اسلام ضربه بزند براي آنها باارزش و قابل ستايش است، چون اصلشان بر ريشه كني اسلام است، چون تنها ديني است كه در مقابل استعمار مي ايستد و تن به خواسته هايشان نمي دهد، لذا اين فرقه توسط استعمار براي ريشه كن كردن اسلام به وجود آمد. در پاورقي روزنامه كيهان خواندم يكي از رؤساي انگليس گفته بود تا زماني كه قرآن هست، نمي توانيم نفس بكشيم، اين را بايد از بين ببريم.

¤ آيا فضاي زمان جنگ را با توجه به سن شما كه نوجوان بوديد، به ياد داريد؟

- بله، دقيقاً يادم مي آيد و آن حس و حال را هيچ وقت فراموش نمي كنم. من از بچگي كنجكاو بودم، خيلي اهل تحقيق بودم، مرتب از معلم پرورشي مان سؤال مي كردم. او هم صحبت مي كرد و مهربان بود، مرا خيلي ناز و نوازش مي كرد، محبت مي كرد، من هم علاقه پيدا مي كردم بيشتر به او نزديك شوم. يادم هست آن زمان يك بار هم مسلمان شدم. 13-12 ساله بودم، نماز اسلامي را با هزار زحمت ياد گرفته بودم، رو به قبله مسلمانان كه سجده مي كردم برادر و خواهرم بر پشتم سوار مي شدند و نمي گذاشتند بلند شوم، آنها بزرگتر بودند، عمداً كاري مي كردند كه بدم بيايد، هر كاري مي كردم مرا مسخره مي كردند. البته در «سايه شوم» همه اينها را نوشته ام. به اين شدت با من مبارزه مي كردند، ديگر خسته شدم، بچه طاقت ندارد و رها كردم، تقريباً بي دين شدم و در اين حالت بودم كه هر چه خانواده ام باشند، براي من مهم نيست، پس هر چه خانواده مي گويد همان است ولي عمق درونم هميشه ندايي حقيقت را فرياد مي كرد.

¤ همين جا پرانتز را مي بندم تا برگرديم به چگونگي مسلمان شدن شما و خوابي كه ديده بوديد؟

- من هميشه گريزان بودم از تعريف كردن خواب. چون خواب حجت نيست، ممكن است انسان مدتي افكاري داشته باشد و همانها به شكل خواب به سراغش بيايد. اما من مطمئن هستم خوابي كه آن زمان ديدم، معمولي نبود، كاملاً رؤياي صادق بود. با تمام اينها هميشه از اين قضيه طفره مي روم. حمل بر ريا نشود، از آنچه باعث شود «من» مطرح شوم، خيلي منزجرم. البته به خود مي بالم كه توفيق شامل حالم شده و از ائمه اطهار (عليهم السلام) پيغامي به من داده شده، ولي هميشه از اين قضيه گريزانم اما براي بيداري نسل جوان روي حرفم پا مي گذارم و آن خواب را تعريف مي كنم. بعد از خواندن كتاب ها و تأثير گرفتن ها، (كتاب هاي آقاي آيتي و صبحي را قبل از ازدواج گذرا خوانده بودم تا حدي كه فقط بدانم آنها چه مي گويند اما در اندازه اي سواد و معلومات نداشتم كه بتوانم آنها را تحليل كنم)، بعضي مسائل را از خواهر و برادرهايم مي پرسيدم و آنها هم جواب هايي مي دادند و مسائلي در ذهنم ماند و چيزهايي باعث شك و شبهه ي بيشترم شد. بعد از ازدواج و كسب استقلال بيشتر تصميم گرفتم بيشتر دنبال تحقيقات بروم و مطمئن شوم راهم حق است و فقط به اين اكتفا نكنم كه چون خانواده ام بهايي هستند من هم بايد بهايي باشم. مي خواستم تحري حقيقت بكنم، يعني خودم دنبال حقيقت بروم و آن را پيدا كنم. البته همين تعليم خودشان كه «تحري حقيقت» بكنيد، اين را براي مسلمان ها گذاشته اند، براي خود بهايي ها نيست. مي گويند شما از ابتدا تحري حقيقت شده ايد، از دو سالگي در مغزتان فرو كرديم و كافي است، ولي وقتي جوان ها مي خواهند تحري حقيقت كنند فوري به طرد شدن و هزار و يك انگ تهمت آميز تهديد مي شوند. من با دل و جرأت زياد به خدا تكيه كردم و از او خواستم كمكم كند تا راه راست را پيدا كنم و الآن اين حس را دارم كه اگر آن موقع امام حسين (عليه السلام) را مي شناختم و صدا مي زدم مطمئناً دست مرا زودتر مي گرفت، ولي متأسفانه اينقدر ما را از اسلام دور كرده بودند كه تازه وقتي مي گفتم، خدايا، خود بها مي آمد جلوي چشمم، نهايتاً از او خواستم واقعيت را به من ثابت كند تا ديگر شك نداشته باشم. نه در اين حد كه من تحقيق كنم، تو حق هستي يا نه، در اين حد كه استحكام پيدا كنم، ولي وقتي تحقيقات را بيشتر كردم و شبهه ام بيشتر شد، به جدّم توسل كردم. ناخودآگاه اين حالت پيدا شد كه اگر شك و شبهه هست ممكن است بهائيت حق نباشد، پس اگر حق نيست، چرا از خود بها كمك مي گيرم؟! از جدم كمك بگيرم، از كسي كه آخرين دين را از طرف خدا آورده، به اين اعتقاد داشتيم كه آخرين دين را از طرف خدا آورده ولي آنها مي گفتند منسوخ شده!

 

 

ماجراي يك خواب

¤ يعني اسلام را به عنوان آخرين دين قبول داشتيد؟

- بله، البته تا زماني كه بها آمده. بعد بها گفته تاريخ آن منقضي شده الآن وقت دين من است و بعد از هزار سال وقت دين ديگري است و هر هزار سال دين جديدي مي آيد!

براي اولين بار بود كه اين حس به من دست مي داد كه از خود پيامبر (صلي الله عليه وآله) طلب كمك كنم.

چند روز مرتب روزه گرفته بودم و از خدا كمك مي خواستم. حال ضد و نقيضي داشتم. متأسفانه همچنان عشق و علاقه به بها در من بود، از همانها هم كمك مي گرفتم اما آخرهاي دعا بود كه به ذهنم رسيد از حضرت محمّد (صلي الله عليه وآله) كمك بگيرم و رفتم قرآن آوردم. قرآن كوچكي را يك نفر از دوستان مسلمانم به من هديه كرده بود.

¤ در خانه قرآن نداشتيد؟

- نه، چون قرآن ارزشي براي بهائيان ندارد كه بخواهند در خانه داشته باشند.

¤ يعني آياتي كه در كتاب هايشان هست را كسي نمي رود نگاه كند ببيند در قرآن هست يا نه؟

- نه، نمي رود، آيات قرآن در كتاب هايشان تحريف شده، بسياري هم دستكاري شده، ولي كسي مطابقت نمي دهد با كتاب اصلي خدا، چون دم دستشان نيست. آن قرآن را آوردم و سجده كردم و التماس به قرآن كردم كه به حق پيغمبر، راه راست را نشانم بده و همان شب آن خواب را ديدم. خويشاوندي بهايي داشتيم به نام شهين خانم كه مثل خواهر دوستش داشتيم، با هم بزرگ شده بوديم، اين خانم در بمباران رفته بود بچه هايش را نجات بدهد، شهيد شده بود، اما بچه هايش زنده ماندند.

¤ با اينكه بهايي بود شما قائل به شهادت او هستيد؟

- بله، من قائل به شهادتش هستم ولي نمي دانم علما و بزرگان چه نظري دارند، ولي چون اين خواب را ديدم برايم مبرهن است، چون اولاً براي نجات بچه هايش رفته بود، اين كار انساني بزرگي است و ديگر اينكه او هم مثل خيلي از عناصر بهايي فريب خورده بود، اطلاعات زيادي نداشت و مطمئنم فعاليت زيادي هم نداشت. فقط خانه دار بود، فعاليت جانبي تشكيلاتي نداشت و اينكه توسط دشمن كشته شد، دشمن اسلام و خونش بي گناه ريخته شد. من استنباطم اين است.

¤ از طرف نظام هم به عنوان شهيد محسوب شد؟

- بله. مي دانم بهايي هايي كه در سربازي به جبهه مي رفتند و كشته مي شدند را شهيد حساب كردند و اينها را هم بنياد شهيد تحت پوشش قرار داده است. به هر حال يك وقت هايي سر قبر شهين خانم در قبرستان بهايي ها مي رفتم و دعا و مناجات مخصوص بهايي ها را مي خواندم. در خواب ديدم، دارم برايش مناجات مي خوانم، از قبر بلند شد، اشاره كرد ديگر نخوان. گفتم چرا؟ مناجات من را قطع نكن، من دارم براي شما مناجات مي خوانم، گفت ديگر نخوان دنبال من بيا، در خواب زيباتر هم ديدمش. دنبالش رفتم، در پشت يك كوه، گنج بزرگي از طلا نشانم داد و گفت مال توست، آمدم اينها را به تو بدهم. گفتم تو خودت سه تا بچه داري، چرا به آنها نمي دهي؟ گفت نه، مقرر شده اينها به تو داده شود. كنجكاو بودم بدانم چرا براي من؟! اين را گفت و گنج را به من داد و پشت كرد به من و رفت. به آنها نگاه كردم، گوشواره اي نظرم را جلب كرد، دنبال لنگه اش گشتم ولي چون عجله داشتم دنبال شهين خانم بروم ديگر نگشتم و گفتم بعداً برمي گردم چيزهايي كه مي خواهم را برمي دارم. دنبال شهين خانم رفتم و پرسيدم چرا اين گنج را به من دادند؟ گفت، آخر تو مسلمان شده اي. گفتم: مگر به هر كسي كه مسلمان شود گنج مي دهند؟ گفت: بله. تو هم مسلمان شده اي و ائمه اطهار (عليهم السلام) هم از اين مسئله خيلي خوشحالند.

(كلمه «ائمه اطهار (عليهم السلام» تا آن موقع برايم آشنا نبود، مي گفتيم «امام ها». صبح كه بلند شدم فكر كردم ائمه اطهار چيست؟ يادم افتاد مسلمان ها به امامان مي گويند ائمه اطهار. ) خلاصه دنبالش رفتم، رفت توي قبرش و دراز كشيد و چشمانش را بست. فكر كردم مرده و ديگر نتوانستم با او حرف بزنم، به خانه برگشتم ديدم خانه پر از كادوهاي بزرگ و كوچك است. خيلي تعجب كردم گفتم اين همه كادو براي چيست؟ يك خانمي كه نفهميدم چه كسي بود، گفت مال توست، امروز تولد حضرت محمّد (صلي الله عليه وآله) است و اينها را به تو داده اند. همان موقع تعجب كردم كه تولد حضرت محمّد (صلي الله عليه وآله) چه ربطي به من دارد و اين كادوها به جاي حضرت محمّد (صلي الله عليه وآله) چرا به من داده شده، چون معمولاً به كسي كه روز تولدش است كادو مي دهند. از خواب بيدار شدم. نزديك اذان بود، البته اذان براي ما خيلي ارزش نداشت، ولي از آهنگش لذت مي بردم. اذان صبح را گفتند و درباره خوابم به فكر فرو رفتم كه چرا شهين به خوابم آمد، من كه به او اصلاً فكر نمي كردم، آن خانم كي بود؟ اين خواب مرا بيشتر به فكر فرو برد و آن لحظه فكر مي كردم در خواب مسلمان شده ام، با آن همه شك و شبهه و خواندن آن نماز و قدم برداشتن و قسم دادن خدا به جد بزرگوارم، ديگر مطمئن شدم اين پيغام از طرف خداست و من بايد مسلمان شوم. تصميم گرفتم نامه اي براي شوهرم بنويسم و تمام چيزهايي كه ممكن بود او را از بهائيت خارج و به فكر من نزديك كند، برايش نوشتم. حدود 35 صفحه ريز روي كاغذ A.4 با ترس و لرز زيادي به او دادم، چون بهائيان به محض اينكه حس مي كردند كسي از بهائيت مي خواهد خارج شود، آنقدر با او مقابله و دشمني مي كردند، آنقدر حرف ها پشت سرش مي زدند كه من فكر مي كردم اولين چيزي كه به ذهن او ]همسرم[ مي رسد اين است كه من عاشق شده ام و با خود فكر مي كند حتماً مي خواهم از او جدا شوم و با يك مسلمان ازدواج كنم. گفتن اينكه «من مسلمان شده ام، تو هم مسلمان شو» برايم خيلي سخت بود. ممكن است آن لحظات را شنونده درك نكند ولي واقعاً برايم سخت بود.

¤ بهايي ها و مدعيان دموكراسي قائل به آزادي فردي هستند و مدام اين مسئله را به عنوان نقطه ي مثبت خود تبليغ مي كنند. آيا به شما كه فردي بهايي بوديد اين آزادي را داده بودند؟ و شما اين احساس امنيت را داشتيد؟

- نه، من مي دانستم چه اتفاقاتي برايم پيش خواهد آمد، داشتم زهره ترك مي شدم، مي گفتم اگر خانواده ام بفهمند مسلمان شده ام، چه مي كنند؟ چقدر از نظر آنها منفور مي شوم. خب هر كسي دوست دارد براي خانواده اش باارزش و عزيز باشد، مخصوصاً كه از بچگي به من مي گفتند تو يك چيزي مي شوي، البته الحمدلله.

آخرش هم شدم ولي آنها منتظر چيزي بودند كه خودشان مي خواستند، خودم هم اين سعي را داشتم ولي بعد به اين شكل شد. مخصوصاً در خانواده پدر و مادرم را بي نهايت دوست داشتم دلم مي خواست در حق آنها خدمتي كرده باشم و آنها خدمت را در اين مي ديدند كه خادم بها باشم و اين بزرگترين خدمت در حق آنها بود، ولي من خادم بها كه نشدم هيچ، بلكه دشمن او شده بودم و در واقع دشمن پدر و مادرم شده بودم. به هر حال نامه را به همسرم دادم. اول جرأت نكردم پيشش بمانم ولي وقتي نامه را خواند با گريه گفت من حرف هاي تو را كاملاً قبول دارم.

¤ ايشان هم از نظر تحصيلات هم سطح شما بودند؟

- بله. اوايل به من مي گفت: تو كه خيلي مؤمن بودي، چطور شد؟ مي گفتم الآن هم مؤمنم. مي گفت: خب تو خيلي فعاليت در بهائيت داشتي، چطور توانستي همه را كنار بگذاري؟ دلايلم را گفتم و آن نامه انگيزه اي شد كه كتاب «نامه اي براي برادرم» را بنويسم و البته هيچ وقت جوابي براي آن نامه از طرف برادرم نيامد. آن همه سؤال كرده بودم در آن، سايتي هم راه انداخته بودم با چند ايميل و به همه بهايي ها اطلاع داده بودم اگر سؤالي يا حرفي داريد، يا مي خواهيد با من مناظره كنيد، من آماده ام، مي خواستم با هم بحث كنيم، ولي اصلاً جرأت نداشتند جلو بيايند و كوچكترين وقعي به اين قضيه نگذاشتند. هيچ تماسي با من گرفته نشد و جوابي هم به كتاب هايم داده نشد.

بعد از آن هم فعاليت هاي مذهبي مان را شروع كرديم. قبل از آن من مطالعه كتاب هاي شهيد مرتضي مطهري و آقاي جعفر سبحاني را شروع كرده بودم و در من تأثير گذاشته بود، مخصوصاً كتاب هاي شهيد مطهري

 

 

اغلب روساي ساواك بهايي بودند

¤ در مسير مطالعاتي تان كدام كتاب ها بيشترين تأثير را داشت؟

- كتاب زياد مطالعه مي كردم ولي اوايل بيشترين تأثير را كتب اسلامي داشت. كتاب هاي رد بهائيت را قبل از ازدواج خوانده بودم و شك و شبهه هايي ايجاد شده بود، بعد كتاب هاي اسلامي را كه خواندم ديدم خيلي با چيزهايي كه آنها به ما ياد داده اند متفاوت است، من فكر مي كردم سطح اسلام خيلي بايد پايين باشد، اصلاً فكر مي كردم عقب - نستجيربالله - مانده ترين دين دنياست. در حالي كه وقتي خواندم ديدم چقدر به روز است، چقدر جامع و كامل است، هيچ ايرادي ندارد. فكر مي كردم اصلاً چه دليلي داشته بهائيت بيايد وقتي اسلام اين قدر كامل است؟ وقتي از نظر تعليمات اخلاقي، تعليمات اجتماعي و از هر نظر هيچ نقصي ندارد؟! در احكام بهايي احكام عجيب و غريبي است. مثلاً باب گفته، خيلي عذر مي خواهم، هرگاه دو همسر بچه دار نشدند، مي توانند بروند جاي ديگري بچه دار شوند و دوباره به زندگي شان برگردند. اين اصلاً با عقل و منطق هيچ بشري جور در نمي آيد، حتي حيوانات هم حريم خانواده را حفظ مي كنند.

¤ سؤالي در مورد يكي از تغييرات احكام بهايي و بابي ها داشتم و آن اينكه درست است كه در بابيت طلاق جايز نبوده و بعد اين حكم منسوخ شده است؟

- متأسفانه چون دسترسي به كتب بابي براي بهائيان امكان پذير نيست، آگاه به اين مسئله نيستم. چون اگر اجازه مي دادند كسي كتاب هاي بابي را بخواند مطمئناً پي مي برد بابيت با بهائيت خيلي منافات دارد. خود همين مطالعه خودبه خود بهائيت را رد مي كرد. براي همين وقتي بها آمد هر چه كتاب بابي بود را باطل كرد و از بين برد، به دريا ريخت و در جواب سؤال كنندگان گفت: چون عقل بشر هنوز كشش اينها را ندارد، ولي كشش كتاب هاي مرا دارد! خب آنكه زودتر از اين آمده! بايد مطالبش جديدتر باشد! با اين ترفند مطالب را از بين برد.

ولي آنچه از دست بعضي درآمده و به چاپ رسيده بود و دست مردم بود، دست ما بهايي ها نمي رسيد. من در كتاب هاي رديه چيزهايي خواندم نسبت به بابيت. و بيان عربي و فارسي را به هزار زحمت پيدا كردم، بيان عربي كه اينقدر عجيب و غريب و وحشتناك است كه نه عربي است و نه فارسي و نه تركي و كردي، قاطي است. اين نحوه نوشتن را نتوانستم بفهمم، خودشان هم مي گويند خيلي سخت و سنگين است وقتي مي گوييم چرا اين جوري است؟ اين قدر مشكل دارد؟ مي گويند چون او - نستجيربالله - پيغمبر بوده، هر طور دلش مي خواسته مي توانسته حرف بزند، اين تقصير توست كه نمي فهمي نه تقصير باب!! در حالي كه بي سوادي او در مباحثه با علماي زمان ناصرالدين شاه محرز شده است.

¤ در بهائيت چطور، طلاق جايز است؟

- بله، منتها در بابيت را نمي دانم. البته در بهائيت تجديد فراش و دو همسر در يك زمان داشتن را جايز نمي دانند. ولي خودشان - رؤساي بهايي - چهار تا چهار تا زن داشتند، ولي به افرادشان اجازه نمي دادند دو زن بگيرند. اين هم يكي از عجايب است، كه اينها هر كاري خودشان مي كردند را به ديگران مي گفتند، نكنيد.

¤ شما و ديگر دوستانتان كه شك كرده بوديد و در حال تحقيق و مطالعه بوديد، موظف بوديد عقايدتان را ارائه كنيد؟ يا از طرف تشكيلات مورد بازخواست قرار مي گرفتيد به خاطر عقايدتان؟

- همان طور كه گفتم بايد هويتي مي داشتيم، وقتي هم از بهائيت خارج شديم بايد اعلام مي كرديم، نمي توانستيم در هوا معلق بمانيم.

¤ نه، منظورم قبل از اسلام آوردنتان است، بالأخره شما مطالعات و تحقيقاتي داشتيد و تغييراتي كرده بوديد و ديگران هم حس مي كردند.

- فقط تهديد مي كردند كه اگر به اين سؤالات ادامه دهيد طرد مي شويد و ما را از طرد شدن مي ترساندند و ما خودمان به قدر كافي وحشت داشتيم. چون فكر مي كرديم كه هر كس از بهائيت خارج شود حتماً بلايي سرش مي آيد، خودمان هم قبل از اينكه به شك و شبهه بيفتيم اين ديد را داشتيم نسبت به برگشتگان از بهائيت كه واقعاً فراوان هستند، الحمدلله تعدادشان خيلي زياد است كه پي به بطالت اين فرقه مي برند ولي عده زيادي سكوت مي كنند، عده اي هم اعلام مي كنند در روزنامه هاي رسمي كشور. سازمان تبليغات اين افراد را به روزنامه اطلاعات معرفي مي كند تا آنجا اعلام كنند. تهديد مي كردند كه اگر از بهائيت خارج شويد بلاها و مصيبت هايي گريبانگيرتان مي شود. علاوه بر اين، تهمت هايي هم مي زدند، تهمت هايي ناروا و ناجور كه خود ما هم قبل از اينكه شبهه برايمان ايجاد شود فكر مي كرديم هر كس از بهائيت خارج شود، حتماً خلافكار است. مثلاً دوست داشته مشروب بخورد، چون در بهائيت ظاهراً شراب حرام است و در خانواده هاي سنتي به دليل پيشينه اسلامي و طهارت اخلاقي كه داشتند آن را زشت مي دانند و از آن پرهيز دارند، اما افراد اين فرقه اكثراً مشروب مي خورند، البته نه به صورت علني تا آنها كه اهل اين كار نيستند به آنها ايراد بگيرند.

¤ در لجنه ها و محافل اين كار را مي كنند؟

- نه. ما با فكر كوچك خودمان فكر مي كرديم حتماً دوست داشته در اين

قيد و بندها نباشد و از آن خارج شود. ديگر فكر نمي كرديم كسي كه مسلمان شد، ديني را انتخاب كرده كه قيد و بندش بيشتر هم هست، به نفسانياتش لگام مي زند. بالأخره اين تهديدها بود، تهمت ها خيلي سخت بود. تهديد جدايي از خانواده خيلي وحشتناك است. همين دو مورد خيلي بزرگ است و كافي است و اينكه عميقاً در مغزها فرو كرده بودند كه مصيبت هايي براي خارج شدگان از بهائيت مي آيد، خرافاتي در مغزمان كرده بودند و ما واقعاً فكر مي كرديم كه اگر از بهائيت خارج شويم ممكن است اين بلاها برايمان پيش بيايد. مثلاً توسط گرگ درنده اي تكه پاره شويم يا بلاهاي عجيب و غريبي گريبانمان را بگيرد. چيزهاي وحشتناكي مي گفتند و ما مي ترسيديم. ولي الآن 10 سال است مسلمان شده ام، الحمدلله روزبه روز پيشرفت داشته ام، شادتر بوده ام، روحيه ام بهتر بوده واقعاً دلم مي خواهد با تيتر درشت در روزنامه چاپ شود كه من خيلي احساس بهتري نسبت به گذشته دارم، قبلاً اگر افسرده بودم، مشكلات روحي و جسمي داشتم، الحمدلله الآن آنها را ندارم. با وجودي كه خانواده ام را از دست داده ام و طبيعتاً مي بايست بيشتر دچار اين مشكلات شوم، ولي حالا خيلي بهتر از سابق هستم. آنها از هر چيز كوچكي سوءاستفاده مي كنند، مثلاً مي گويند ديدي فلاني سردرد گرفت، تصادف كرد، فلاني را ديدي دل درد گرفت، چون از بهائيت خارج شد! ولي خودشان اگر سرطان و جذام هم بگيرند از الطاف خدا مي دانند. ما مي ترسيديم از اين قضايا، من نسبت به آبرويم خيلي حساس بودم كه مبادا آبرويم برود، مخصوصاً خانواده با آبرويي داشتم، فكر مي كردم اگر مثل بقيه كه مسلمان شدند پشت سر من هم حرفي غيراخلاقي دربيايد، چه خواهد شد. البته حرف هايي پشت سرم زده شد كه خيلي سخت بود.

¤ به عملكرد بهايي ها برگرديم و نقششان. در كتاب مسلخ عشق به حضور بهايي ها در سيستم هاي امنيتي و حكومتي و اقتصادي قبل از انقلاب و حضورشان در ساواك تا حدي اشاره كرده ايد، بعد از انقلاب فعاليت هاي سياسي بهايي ها چگونه بوده؟

- تا قبل از انقلاب تشكيلات خيلي به مسائل سياسي نمي پرداخت. عدم دخالت در سياست يكي از احكام و اصولشان است. زمان «عبدالبها» انگليس براي داشتن اشراف بيشتر روي بهائيان، مخصوصاً ايراني ها، (اصلاً بهائيت از ايران شروع شد چون مي خواست بر ايران تسلط پيدا كند) اين مسئله را راه انداخت. عدم دخالت در سياست هم آموزه آنها بود كه با اين آموزه و اينكه مردم اگر به سياست اهميت نمي دادند در جريان مشروطه آن اتفاقات پيش نمي آمد، يا خيلي موفقيت ها براي مسلمانان به دست نمي آمد، آنها مي خواستند تعصب سياسي مذهبي را از ايرانيان بگيرند، چون ديانت ما همان سياست ماست، اگر اين سياست را مي گرفتند خيلي راحت به اهدافشان مي رسيدند، براي همين آن زمان حكم عدم دخالت در سياست را دادند، ولي وقتي حكومت به دست خودشان افتاد، قاجار تحت نفوذ انگليس بود. از آن زمان به بعد ديگر مشكلي نبود و آن حكم برطرف شد، بيشتر رؤساي بهائيت در رأس ساواك قرار گرفتند و هويدا هم كه نخست وزير بود، خلاصه همه سياسي شدند، از آن الواحي كه عبدالبها براي پادشاهان نوشته بود بگيريد تا زمان انقلاب كه هر كاري از دستشان برآمد براي دخالت در سياست انجام دادند، بعد از انقلاب و حكومت اسلامي باز دستور عدم دخالت در سياست شروع شد، گفتند حق نداريد در سياست دخالت كنيد. اين سياست را اتخاذ كردند كه مردم بايد از سياست دور باشند.

 

 

عنايتي به نام شكنجه !

¤ آيا شعارهايي كه از سوي مردم در جريان انقلاب داده مي شود از قبيل «مرگ بر شاه، مرگ بر اسرائيل» در لجنه ها بحث مي شود؟

- علاقه فوق العاده به اسرائيل و آمريكا دارند و آن را در خواسته هايشان نشان مي دادند، ولي به محض اينكه مي خواستيم كوچكترين دخالتي در مراسم اجتماعي، فرهنگي و ملي كشور داشته باشيم، مي گفتند: در سياست دخالت نمي كنيم. آن شعارهاي مرگ بر آمريكا و. . . را هم نمي دادند. در جشن هاي ملي، در هيچ چيز مشاركت نمي كردند. سربازي و جبهه نمي رفتند، اسلحه به دست نمي گرفتند، يعني اينكه ما در سياست دخالت نداريم، اما از آن طرف همراهي و همگامي با استعمار بود.

¤ بعد از انقلاب بعضي گروهك ها و احزاب هر جا منافع ملي بود بيانيه و عملكردشان متضاد با آن بود. . .

- اينها اگر واقعاً دين دار بودند مثل يهودي ها و مسيحي ها در مناسبات ملي حداقل شركت مي كردند، بيانيه اي مي دادند. ابراز وجود مي كردند كه ما هستيم، عضو اين سرزمين هستيم، يا در روز 22 بهمن، روز قدس آنها بشدت ناراحت مي شوند و در 22 بهمن عزادار مي شوند كه چرا مردم بيرون مي روند. توهين مي كردند و مي گفتند: مردم! بيرون نرويد، حتي براي خريدن شير، در برنامه تلويزيوني پوچ در پوچ اين را كاملاً نشان مي داد! با 22 بهمن، روز قدس و ديگر مراسمي كه در ايران بود بشدت مخالفت مي كردند، هنوز هم اين طور هستند.

¤ در تجمعات براندازي شركت مي كردند؟

- اينها جزو محرمانه ترين كارهايي بود كه در محفل ها اتفاق مي افتاد، ما نبايد حرف هايي كه در محفل ها زده مي شد را مي شنيديم. صحبت ها داخل خودشان بود كه براي براندازي چه نقشه هايي دارند.

¤ منافقان برنامه هايي داشتند كه فلان روز براي براندازي حكومت اسلامي مي رويم. آيا بهائيان سياه لشكر منافقان مي شدند؟

- نه، تا جايي كه من مي دانم چنين حركاتي نداشتند. ولي تا مي توانند اذهان را خراب مي كنند، از چيزي كه ممكن است به نفع جمهوري اسلامي باشد، اذهان را برمي گردانند.

¤ آيا پايگاه مردمي دارند؟

- ظاهر فريبنده اي دارند، فوق العاده! چون در اقليت هستند سعي مي كنند آهسته بيايند و بروند، با مردم خوب تا كنند، مهربان باشند، رفتارهاي اجتماعي خوبي بروز دهند كه مردم به آنها اعتماد كنند، يكي از شگردهاي كارشان است. با مردم خوبند و مردم هم ظاهر را مي بينند. آنها كه از كنه اين فرقه اطلاع ندارند.

¤ بيشترين نقضي كه از جانب غرب براي ايران در حقوق بشر ادعا شده درباره بهايي هاست. به نظر شما علت چيست؟

- چون دولت هاي استعماري از بهائيان حمايت مي كنند و از نظر آنها محدود كردن فعاليت تشكيلات صهيونيستي نقض حقوق بشر است و از سوي ديگر ارباب هميشه بايد هواي خبرچين هاي خود را داشته باشد.

¤ بهايي ها در اينجا آزادي عمل دارند، اعمال خاص خود را دارند، خفقان كه نيست، فقط نمي توانند سياست خود را اعمال كنند!

- اتفاقاً الآن فعاليت هاي زيادي براي خودشان دارند و خيلي هم راضي اند از اين وضعيت، ناراضي نيستند، روي انصاف خود پا مي گذارند و همين كه به خارج مي روند از جمهوري اسلامي بد مي گويند و خوش خدمتي به دشمنان اسلام مي كنند و اين ريشه در افكار غلطشان دارد، اين جوري ياد گرفته اند كه از اسلام بد بگويند تا خودشان پايدار شوند. وقتي خارج مي روند خيلي مظلوم نمايي مي كنند. در صورتي كه مظلوم نيستند.

درباره تفتيش عقايد كه مي گويند ممنوع است، حق نداريد كسي را به خاطر عقيده اش مثلاً از دانشگاه محروم كنيد، روي اينها حساس هستند و شانتاژ مي كنند و عليه جمهوري اسلامي موضع مي گيرند، اما خودشان تفتيش عقيده مي كنند. كساني كه از بهائيت خارج مي شوند و من يكي از آنهايي بودم مورد هجومشان قرار مي گيرند. خوب من از بهائيت خوشم نيامده خارج شدم، چرا دست از سرم برنمي دارند؟ هنوز هم كه هنوز است مي آيند تا از هر طريق ممكن به من دسترسي پيدا كنند، فقط براي جذب من و اينكه دوباره برگردم. خوب اين هم نوعي تفتيش عقيده است. شما چه كار به عقيده من داريد؟ ولي اينها كار دارند، خيلي با جدا شده ها كار دارند، آنها را اذيت مي كنند، براي من خيلي مشكلات درست كردند. از آن طرف تطميع هم مي كنند مثلاً برادرم كه عضو محفل است به من 10 ميليون تومان پيشنهاد كرد كه فقط از ايران خارج شوم، چرا؟ چون ديگر دور و برم مسلمان نباشد، كسي از افكار و عقايدم حمايت نكند. فقط براي خروج از ايران حاضر بود 10 ميليون بدهد. آن هم حدود 10 سال پيش كه 10 ميليون تومان پول خيلي زيادي بود. خيلي تلاش كردند مرا جذب كنند، از طرف تشكيلات دو سه نفر را اجير كرده بودند كه برايم صحبت كنند و عقايد مرا برگردانند. آنقدر روي من كار كردند، آنقدر اعصابم را به هم ريختند، بحث كردند، چند شب پشت سر هم در خانه ما با من بحث مي كردند كه اشتباه مي كني، برگرد. . . با همه جدا شده ها (متبري ها) اين برخورد را دارند. به محض اينكه مي فهمند كسي برگشته سراغش مي روند و تا مي توانند سعي شان را براي برگرداندنش مي كنند، يا عقايدش را به مضحكه مي گيرند، توهين هايي مي كنند كه نگو و نپرس فقط بايد به خدا پناه برد و استقامت كرد.

¤ اگر بهايي ها بخواهند از كسي شكايت كنند مثلاً كاري خلاف اخلاق يا خلاف عرف خودشان اتفاق افتاده باشد به كجا شكايت مي كنند؟

- اول به محفل، محفلي كه خودش سرا پا ايراد است، اگر از آن شكايت داشته باشند به بالاتر از آن - محفل ملي- كه در تهران است شكايت مي برند.

¤ آنها را مي شناختيد؟

- بله، در ارتباط بوديم با آنها، به آنها مراجعه مي كرديم و اگر نمي توانستند مشكل را حل كنند يا از خودشان شكايتي داشتيم به بيت العدل شكايت مي كرديم.

¤ ارتباط مستقيم با بيت العدل داشتيد؟

- بله، نامه مي نوشتيم به عنوان كسي كه استينافي دارد، يا اشكال و ايرادي، جواب هم مي دادند.

¤ نتيجه اي هم مي گرفتيد؟

- چه نتيجه اي مي توانستيم بگيريم؟ آنها براي خودشان نتيجه مي گرفتند. حرف هاي قلمبه سلمبه مذهبي كه طرف اصلاً نمي فهميد جوابش چه هست؟ در روزنامه كيهان آمده بود خانمي بهايي كه پسرش را افراد فاسدالاخلاق بهايي شكنجه كرده بودند، وقتي شكايت كرد چه جوابي به او دادند؟! گفته بودند اين از الطاف الهي بوده كه بچه شما به اين نحو غيراخلاقي شكنجه شده! به جاي اينكه دادستاني كنند. گفته بودند لطفي است كه شامل حالت شده. اين جوابشان است! منتها از آن جا كه بهايي ها چشم و گوش بسته اند، هر چه بيت العدل بگويد همان است. اگر به سكوت توصيه شود، سكوت مي كنند. اگر بگويد تحمل كن، تحمل مي كنند.

¤ در دوران جنگ گفتيد از شكست ها خوشحال مي شدند و تا مي توانستند ضدنظام عمل مي كردند. بعد از دفاع مقدس وضعيت بهايي ها چگونه بوده؟

- بعد از جنگ فارغ البال تر شدند و راحت تر توانستند به فعاليت هايشان بپردازند. از آن جايي كه قبلاً تعهد داده بودند تبليغ نكنند و در خودشان باشند و از فعاليت هاي داخلي خود خارج نشوند؛ كمي احتياط مي كنند اما در كار تبليغ فعال هستند و با هزار وعده ي توخالي درصدد فريب جوانان هستند.

¤ يعني فعاليت هاي حزبي و تشكيلاتي شان تعطيل شد؟

- بله، بايد تعطيل مي كردند، ولي اصلاً عمل نكردند. ديديم در سال هاي اخير جاسوسي هايي برملا شد كه خودشان هم اقرار كردند.

كشتار مردم ابرقو در رژيم پهلوي هم ريشه در فعاليت هاي سياسي شان دارد. خلاصه دست از فعاليت هايشان برنداشته اند. كارهاي زيرزميني شان و فعاليت هاي حزبي شان به صورت زيرزميني است، جديداً برخلاف تعهّدي كه اوايل انقلاب داده اند علني هم تبليغ مي كنند و پا روي تعهّدات خود گذاشته اند.

 

 

بهائيان به كشور خود ظلم مي كنند

¤ تعاملشان با كشورهاي بيگانه چگونه است؟

- چون حمايت مي شوند خيلي با آنها خوب هستند، چون از بهايي ها حمايت مي كنند و اينها هم به آنها اطلاعات مي رسانند و تا مي توانند به جمهوري اسلامي بد مي گويند و خود را مظلوم جلوه مي دهند. در قضيه حقوق بشر، تظلم خواهي مي كنند در صورتي كه اصلاً صحت ندارد و آزادي هاي واقعي به آنها داده شده، تردد به خارج از كشور و رفت وآمدشان راحت است، راحت ويزا مي گيرند. كسي كاري به كارشان ندارد، كاملاً فعاليت هاي مذهبي شان را بين خود دارند و تبليغ هم مي كنند و كسي جلوشان را نمي گيرد. هنوز با اينها برخوردي نشده كه خارج از حدود اسلامي باشد.

با وجودي كه آنها دشمنان سرسخت و واقعي اسلامند و رعايت نمي كنند از آنها حمايت مي شود، مثل شهروند مسلمان.

¤ همين باعث نشده بدتر شوند؟

- مسئولان بهتر مي دانند كه بايد فكر كنند روي اين قضيه كه، آيا همين طور به سكوت بگذرانند. در واقع جمهوري اسلامي و اسلام مظلوم واقع شده. چون تا مي توانسته احترام گذاشته و تحملشان كرده با وجود اين همه فعاليت هاي زيرزميني كه فعلاً روزميني شده، برخورد خاصي نكرده، خوب تا مي كند. يك وقتي با آنها اگر مخالفت مي كردي بدتر مي شد، بهايي ها شانتاژ مي كردند كه ما را اذيت مي كنند، با ما مخالفت مي كنند، جاسوس هامان را مي گيرند ولي الآن كه جاسوس هاشان هم هر كاري دلشان مي خواهد مي كنند و باز داد و بي داد مي كنند كه آزادي نداريم در حالي كه آزادند و ظلم مي كنند در حق مسلمانان و در حق خود عناصر بهايي فريب خورده. ظلم به جامعه اسلامي از اين جهت كه از اعتقادات اسلامي تا مي توانند، هر جا مي نشينند بدگويي و مسخره مي كنند، منسوخ شده و منحط اعلام مي كنند. كسي نيست جوابشان را بدهد. اگر هم جواب بدهند، مي گويند چرا آزاد نمي گذاريد. به خود بهايي ها هم ظلم مي كنند، چون آنها را از واقعيات دور نگه داشته اند و نمي گذارند به واقعيت پي ببرند، اصلاً نمي گذارند از آن محيط خارج شوند، بشدت محصورشان كرده اند، محدوديت زيادي برايشان قائل شده اند، در واقع آنها هم در ظلم و ستم بدي قرار گرفته اند و خودشان نمي دانند.

¤ اشاره اي داشتيد به اينكه بهائيان در هيچ يك از انتخابات شركت نمي كردند!

- بله، در هيچ يك از مشاركت هاي ملي، مذهبي شركت نمي كنند. مثلاً سربازي نمي روند، اسلحه به دست نمي گيرند، در انتخابات، اعياد ملي و مذهبي شركتي ندارند و تا مي توانند منكوب مي كنند، ناسزا مي گويند و افراد خود را از اين قضايا دور نگه مي دارند ولي از تمام مواهب جمهوري اسلامي برخوردارند، از امنيت، آزادي عمل و آزادي رفتار و گفتار برخوردارند همه جوره، من نمي دانم دردشان چيست؟! تازه ظلم هم مي كنند، تفتيش عقايد را كه مثلاً ممنوع مي دانند خودشان دارند، چرا دست از سرما متبري ها برنمي دارند، خيلي در حق ما ظلم كردند، خيلي ها را اذيت كردند. تا مي توانستند بين من و شوهرم اختلاف انداختند، سعي مي كردند ما را از هم جدا كنند، دور كنند. به من مي گفتند او لياقت تو را نداشت و به او هم همين را مي گفتند. سعي مي كردند ما را از هم جدا كنند تا با اين اختلافات و جدايي ها و فشارها ما را به بهائيت برگردانند و از اسلام زده شويم. اين اذيت ها را مي كنند و كسي نيست بگويد چرا اذيت مي كنيد. داد ما متبري ها را نمي دانم چه كسي بايد از اينها بگيرد.

¤ البته طبق اطلاعات موثق در برخي انتخابات در مناطقي كه فكر مي كردند افرادي با تفكرات نزديك به آنها يا بي تفاوت نسبت به حركات آنها احتمال پيروز شدنشان هست شركت مي كردند كه البته اين اتفاقات در زماني است كه شما ديگر در جمع آنها نبوده ايد. نكته اي را شما پيشنهاد داديد به دستگاه فرهنگي كشور كه اي كاش تبليغات دوطرفه بود. خيلي از بهايي ها دوست دارند مطالب را بشنوند. اشاره به مدرسه داشتيد كه اجازه نمي دادند مسائل ديني را بشنويد و اينكه بالأخره، بچه بهايي ها اگر بشنوند خيلي از آنها بيدار مي شوند؟

- بله، آگاهي دادن به هر شخص، آگاهي يكي از تعاليم ديني ماست، ركن ركين اسلام بنا بر «اقرء باسم. . . » آگاهي دادن است. هر شخصي آگاه باشد بهتر مي شود، برعكس بهايي ها كه آگاهي نمي دهند و تا مي توانند در محدوديت قرار مي دهند، ولي بايد ما برعكس آنها باشيم. آنها ل م و ب م ندارند، به هيچ عنوان كوچكترين چون و چرايي در كارشان نيست. جزء تعاليمشان است. باب و بهاء و عبدالبها و شوقي افندي هر كاري بخواهند مي توانند بكنند بيت العدل هر امري را صادر كنند كه حتي مطابق عقل و منطق هم نباشد آنها بايد بپذيرند. در حالي كه يكي از تعاليمشان اين است كه دين بايد مطابق عقل و علم باشد در حالي كه مي بينيم خيلي از احكام و تعاليمشان مطابق عقل و علم نيست و كسي هم نيست بپرسد چرا اين طوري شد. مثلاً عباس افند- عبدالبها - الواحي براي پادشاهان صادر و دخالت مستقيم در سياست داشته، كسي نيست بگويد، چرا خودت در سياست دخالت مي كردي؟! يا خيلي چيزهاي ديگر، توهين هايي كه به جوامع ديگر خصوصاً به جامعه اسلامي مي شود، كسي نيست بگويد چرا خودتان توهين مي كنيد. در كل بهائيان در ايران از آزادي عملي برخوردارند كه اين آزادي عمل به همراه پشتيباني دولت هاي بيگانه با وجود بهره مندي آنان از امكانات جمهوري اسلامي سبب قانون شكني آنان شده است. با وجود اين قانون شكني ها همواره فرياد نقض حقوق بشر در ايران در حمايت از بهائيان بلند است. در عين حال به نظر مي رسد برخي مسئولان جمهوري اسلامي در معرفي و افشاي پشت پرده ي بهائيان در سال هاي اخير كوتاهي كرده اند. اميدوارم با عنايت خدا و تلاش مسئولان دلسوز فريب خوردگاني مانند من به دامان پاك اسلام برگردند.

¤ در صورت موافقت اجازه بدهيد با طرح چند پرسش خارج از موضوع، گفتگويمان را به پايان ببريم.

- موافقم، ان شاءالله ثمربخش باشد.

¤ با آرزوي قبولي زيارات شما، لطفاً كمي در مورد سفر حجي كه اخيراً مشرف شده ايد بفرماييد.

- درباره اين سفر هرچه بگويم كم گفته ام. سفر بي نظيري است. البته من خود را مستحق رفتن به اين سفر روحاني نمي بينم ولي اميدوارم حجم مورد قبول واقع شده باشد. خلاصه اين را مي خواهم بگويم كه اين سفر واقعاً انسان را ازاين رو به آن رو مي كند، انسان را منقلب و متحول مي كند. من قبلاً كه بهايي بودم نسبت به حج و مخصوصاً سفر خانه خدا ديد بد و بسته اي داشتم.

¤ مي شود اين «ديد بدي» را كه مي گوييد، بيشتر توضيح دهيد؟

- زماني كه بهايي بودم، براي اينكه ما حسرت اين را نخوريم كه مثل مسلمان ها جايي را نداريم كه آنها مي روند، منقلب مي شوند، روحشان صيقل مي خورد، هر كسي براي آرامش روحش به اين چيزها احتياج دارد ولي ما چون همچين چيزهايي نداشتيم حتي به زيارتگاه هاي كوچك مسلمان ها مثل امامزاده ها هم حسادت مي كرديم و حسرت مي خورديم و مي گفتيم خوش به حال مسلمان ها كه به اين جاها مي روند، درد دل مي كنند، تخليه روحي مي شوند و به آرامشي مي رسند كه كاملاً مشهود است، ولي تبليغات تشكيلات بهائيان براي اينكه تخريب كنند مي گفتند همه اينها دروغ است. در امامزاده ها گنج مدفون است و براي محفوظ ماندن گنج ها آنجا امامزاده درست كرده اند. اراجيفي مي گفتند كه ما آن موقع هم باور نمي كرديم. حتي در مورد شفا دادن امام رضا (عليه السلام) هم مي گفتند اصلاً شفا نمي دهند. اگر كسي شفا پيدا كند، حتماً حالتي علمي برايش رخ داده، آنقدر فشار روحي از نظر روانشناسي به او وارد شده كه تغييراتي در بدنش رخ داده. العياذبالله

ما را دريابيد

در مورد كعبه هم مي گفتند بت است، خانه اي است كه فقط يك چهار ديواري است و در آن هيچ خبري نيست. از زمان بت پرست ها مانده، مردم هم دوست داشته اند همين جوري بماند، از كوته فكري شان است و فقط دور آن بدون هيچ احساسي مي چرخند. توهين هاي بدي مي كردند و ما هم ناخودآگاه تحت تأثير قرار مي گرفتيم، چون از بچگي اين حرف ها را مي شنيديم. و من از اول اين احساس را داشتم كه كعبه خانه خالي است و مردمي كه مي روند فقط احساس خودشان است كه آنجا خانه خداست. معرفت و دركي نسبت به خانه خدا نداشتم. نمي توانستم درك كنم. اما از لحظه اي كه مشرف شدم خدا را شكر مي كردم كه زيارت خانه اش را قسمتم كرد، از لحظه اي كه وارد مكه شدم، منقلب شدم. حالي به من دست داد كه اختياري هم نبود چون من همان كسي بودم كه فقط فكر مي كردم و مي خواستم خدا به من معرفت دهد.

اول به مدينه رفتيم و مدام بين مسجدالنبي و بقيع در تردد بوديم. غربت قبرستان بقيع حال و هوايي داشت، شب اول ناخودآگاه شعري گفتم و احساساتم را بيان كردم، من شاعر نيستم ولي ناخودآگاه حس و حالم در غالب شعر بر زبانم آمد.

وارد مكه كه شديم، وقتي فكر مي كردم كه وارد زادگاه حضرت زهرا (سلام الله عليها) شده ام، پايم را جاي پاي قدم هاي مبارك حضرت رسول (صلي الله عليه وآله) مي گذارم احساس خاصي به من دست مي داد. با خود مي گفتم اينجا كجاست؟ چقدر مقدس است! چشمم كه به كعبه خورد، تا قبل از آن هرچه مي دانستم همان ها بود كه در كتاب ها خوانده بودم، كه اينجا شهر پيامبر(ص) است، زادگاه حضرت زهرا(س) است، تاريخ اسلام در اينجاست و غيره، ولي همين كه چشمم به كعبه خورد بي اختيار به سجده افتادم. نمي توانستم از سجده بلند شوم. فكر مي كردم خدايا اين من هستم؟! كه مقابل كعبه ايستاده ام؟ خدا را كنار خود حس مي كردم. هميشه فكر مي كردم خدا همه جا هست؛ در قلب ماست و آنجا واقعاً خدا را حس كردم. ديدم اين خداست كه مرا دعوت كرده و فكر مي كردم، آيا من مي توانم با اعمالي كه بايد انجام دهم گناهان گذشته ام را جبران كنم؟ همه اين استرس و اضطراب را داشتند كه آيا اعمالشان قبول مي شود يا نه؟ با اين حال به لطف خدا اميد داشتيم. لبيك ها را به زبان آورديم، طواف كرديم، اعمال را به جاي آورديم. خيلي احساس افتخار مي كردم از اين بابت كه من كه در قعر كفر بودم، الآن عاشقانه دور اين خانه طواف مي كنم. بعد از اعمالم احساس سبكي فوق العاده اي مي كردم، احساس مي كردم با تمام وجود پرواز مي كنم و دنيا در دست من است. قابل وصف نيست. از لحظه اولي كه وارد شدم تا وقتي از آنجا خارج مي شدم مدام مي گفتم خدايا نصيب همه بكن كه خودشان بيايند. ياد هر كسي كه مي افتادم اول مي گفتم خدايا قسمتش كن خودش بيايد، بعد مشكلات و حوائجش را مي گفتم، دوست داشتم ان شاءالله اين زيارت قسمت همه بشود.

¤ بعد از جدايي از فرقه بهائيت چه نوع فعاليت هايي داريد و اوقات فراغت خود را چگونه مي گذرانيد؟!

- اوائل جدايي ام به داشتن اين همه وقت آزاد عادت نداشتم. راستش حوصله ام سر مي رفت، چون عادت كرده بودم هميشه به اجبار در مجالس فرقه شركت كنم. اما كم كم توانستم روي پاي خود بايستم و از اوقات فراغت و ساير اوقاتم، استفاده كامل را ببرم. در حال حاضر در يك كتابخانه ي بزرگ عضو هستم، بيشتر اوقات صبح ها بعد از مدتي پياده روي به آنجا مي روم و به مطالعه مي پردازم. از ديگر فعاليت هايم، بايد بگويم درصدد نوشتن كتاب ديگري هستم كه براي جمع آوري مطالب آن در حال تحقيق و بررسي ام. همچنين با اساتيد و مراكز پاسخگويي به سؤالات شرعي در قم ارتباط دارم، آنها محبت مي كنند كتاب هاي مورد نيازم را برايم مي فرستند. سؤالاتم را هم با ايشان در ميان مي گذارم. از مجالس مذهبي هم به طور طبيعي بهره ي زيادي مي برم و از اينكه خودم عاشقانه در اين مجالس شركت مي كنم و هيچ اجباري در كار نيست واقعاً لذت مي برم.

¤ از زماني كه به اسلام مشرف شديد آيا مسئولان شما را در اين راه همراهي كرده اند؟ يعني براي پيشرفت و آشنايي صحيح با مباني اسلام برنامه اي براي شما داشتند؟

- سؤال خيلي خوبي كرديد. حسرت به دلم مانده است كه از يك ارگاني، از جايي دعوتنامه بيايد مرا به كلاسي دعوت كنند، البته از طريق دوستان و همسايه ها در مجالس مذهبي شركت داشته ام ولي از طريق نهادها چنين اقدامي صورت نگرفته است.

البته اين نكته را اضافه كنم كه با چاپ خاطراتم در روزنامه كيهان برخي مكاتبات و تشويق ها از سوي برخي كانون ها و نهادها انجام شده و موجب دلگرمي هاي حقير شده است. به طور مثال از دفتر روابط عمومي مردمي بيت مقام معظم رهبري طي نامه اي از اين اقدام قدرداني شده، همچنين دارالقرآن حسينيه ي كربلايي ها كتابم را در معرض مسابقه علاقه مندان به كتابخواني قرار داده و مواردي ديگر كه موجب دلگرمي هاي بيشتر اينجانب در ادامه راه و مسئوليت خطير اينجانب شده است.

¤ شما در پي تثبيت اعتقاداتتان هستيد؟

- بله، مي خواهم به صورت كلاسيك و به طور بنيادي و ريشه اي اسلام را بفهمم كه الآن براي اين كار مي بايست در حوزه علميه مشغول شد و از اول شروع كرد، ولي دوست دارم كلاس هايي براي تقويت مباني اعتقادي داشته باشم، چون من و امثال من تازه مسلمان شده ايم. از روز اولي كه وارد اين جامعه تازه شدم رها شدم، واقعاً رها شدم. هيچ كس نبود كه حالي از من بپرسد كه تو كه از آن جامعه آمدي، آن هم جامعه اي كه مرتباً و به اجبار براي ما جلسه داشتند، از صبح تا شب، الآن چه مي كني.

¤ آن هم شمايي كه از صبح تا شب كلاس داشتيد و فكر كنم از شب تا صبح هم خواب كلاس هاي همان روز و فردايتان را مي ديديد! با آن فشار برنامه اي كه در فرقه داشتيد و در كتاب هايتان نوشته ايد.

- بله، دقيقاً همين طور بود. ما اصلاً فرصت سر خاراندن نداشتيم، من واقعاً دلم براي بچه هاي بهايي مي سوزد كه چطور وقتشان را با آن اراجيف تلف مي كنند. اما از اين طرف ما در جامعه اسلامي با كمبود مربياني كه به بچه ها جهت دهند مواجه هستيم. خيلي مربي كم داريم، درست است كه يك روحاني به مسجد مي رود و منبر دارد و عده اي هم گوش مي كنند ولي اين جنبه عمومي قضيه است. من به طور خاص مي خواهم از بزرگاني كه در جامعه كم هم نيستند دعوت شود تا براي برگشتگاني كه مي خواهند از اسلام بيشتر بفهمند صحبت كنند.

¤ يعني شما بعد از گرويدن به اسلام هيچ اجتماعي نداشتيد با كساني كه مثل شما از بهائيت برگشته بودند؟

- يك دفعه ما را دعوت كردند به عنوان تقدير از ما و به صرف چاي و شيريني و كادويي كه زحمت كشيدند دادند و فقط خود ما از اسلام حرف زديم و خود من هم يكي از سخنران ها بودم. جلسه اي 200 نفره از بهايي هاي مسلمان شده همدان و اطراف همدان. اما منظور من چنين جلساتي نيست، بسياري از ما له له مي زنند كه كسي از آنها دعوت كند. البته خود من ديگر راه افتاده ام و در كتابخانه عضو شده ام و مرتب مطالعه مي كنم.

¤ اما باز هم بدون روال طبيعي و هيچ گونه سير مطالعاتي مشخص؟

- بله، دقيقاً. متأسفانه ما تحت تعليم و تربيت صحيح نيستيم در حالي كه بايد اين طور باشد. حتي بعضي جاها من اين خواسته را عنوان كردم در پاسخ گفتند، لازم نيست، اينجا جامعه آزاد است. من گفتم چه ربطي دارد؟ ما نياز داريم. حتي خود مسلمان ها هم آموزش هاي مستقيم و مداوم لازم دارند. در جامعه اسلامي تعليم ديني مان كم است. با وجود اينكه در كشورهاي ديگر همه دارند به اسلام رو مي آورند ولي خودمان جا مانده ايم. تربيت ديني را داريم، ولي اين با تعليم و تربيت اصولي و علمي فرق مي كند. واقعاً از مسئولان انتظار دارم، من به عنوان يكي از نجات يافتگان از فرقه ي بهائيت كه در جامعه اسلامي به حال خود رها شده واقعاً تقاضا مي كنم كلاس هايي برايمان گذاشته شود. تعليم هايي باشد.

 

 

آماده مناظره ام

¤ آيا با اعضاي آن جلسه 200 نفري ارتباطي داريد؟

- خير.

¤ ببينيد، شما در جامعه بهايي اقليت محسوب مي شويد، هر جايي اگر عده اي اقليت محسوب شوند براي حفظ منافع خود و براي تثبيت خود با هم ارتباط دارند، مبادله اطلاعات دارند، تجمعاتي دارند، به هم نزديك مي شوند. اينكه شما اينگونه نيستيد از كم كاري امثال خودتان مي دانيد يا اينكه فكر مي كنيد مسئولان بايد كاري بكنند؟

- آخر من فقط در شهر خودمان افراد مثل خودم را مي شناسم. در شهرهاي ديگر كه نمي شناسم افراد را.

¤ اما اين طور كه شما مي فرماييد با همان ها هم اصلاً ارتباطي نداريد؟

- بله، اصلاً ارتباط نداريم. در شهر خودمان هم، دكتر ملكي را مي شناختم كه بهايي بوده و مسلمان شده، اما من چه صحبتي با او مي توانم داشته باشم؟ فكر مي كنم ديگران بايد ما را دور هم جمع كنند و براي ما برنامه داشته باشند.

¤ يعني يك حلقه واسط در اين ميان كم است؟

- بله، اگر مثلاً چند كلاس براي ما مي گذاشتند كه لااقل ماهي يك بار به آنجا مي رفتيم هم از كلاس استفاده مي كرديم و هم با هم ارتباط داشتيم و براي تقويت روحيه همه مفيد بود.

¤ يعني شما از مسئولان انتظار داريد در اين امر به شما كمك كنند؟

- بله.

¤ غير از اين مسئله چه نكته ي ديگري است كه فكر مي كنيد مسئولان مي بايست مدنظر قرار بدهند؟

- به نظر من راجع به بهائيت كم كار شده، درست است كه آنها عددي نيستند، قابل ذكر نيستند و چيزي نيستند كه بخواهيم راجع به آنها صحبت كنيم، اما آگاهي دادن به جامعه نسبت به اينگونه فرقه هاي سياسي استعماري لازم است. در مورد بهائيت فقط چند جمله در يكي از كتاب هاي درسي آمده بود؛ در يكي از كتاب هاي تاريخ. حالا همان را هم حذف كرده اند در صورتي كه حداقل يك زمينه ذهني به بچه ها مي داد كه «علي محمدباب» كه بود، چه ادعايي كرد، كسي بود كه ادعا كرد من امام زمان هستم و بعد ادعاي الوهيت كرد.

¤ شما چگونه با كيهان تماس گرفتيد؟

- قبل از اينكه تماس بگيرم، يك مقاله راجع به فرقه بهائيت در اين روزنامه به طور اتفاقي خواندم. سپس تصميم گرفتم با اين روزنامه تماس بگيرم، چون فكر كردم بهترين ابزار براي ارائه و انتقال افكارم، همين روزنامه است.

¤ نظرتان درباره محتواي روزنامه كيهان چيست؟

- به نظرم «كيهان» يك روزنامه خوبي است. در بيشتر اوقات يك تنه و بي باك وارد صحنه مي شود و از هر لحاظ حافظ نواميس فرهنگي و سياسي مملكت است.

فعاليت هايي كه مؤسسه كيهان انجام مي دهد واقعاً قابل تقدير است. كيهان با فعاليت هايي كه دارد روشنگري هاي لازم را مي كند و بهائياني كه زمينه مثبتي داشته باشند بيدار مي شوند و مسلمانان هم آگاه مي شوند تا مبادا به دام اين تشكيلات گرفتار شوند. من فكر مي كنم اين حركت كيهان خيلي از فريب خوردگان بهايي را ياري خواهد كرد.

¤ در مدتي كه پاورقي «سايه شوم» چاپ شد خوانندگان زيادي با روزنامه كيهان تماس گرفتند و درباره اين پاورقي سؤالاتي مي پرسيدند، از جمله اينكه آيا اين داستان واقعي است؟ يا صرفاً داستان سرايي است؟ براي اين دسته از خوانندگان كتابتان چه مي فرماييد؟

- همان طور كه اول داستان اشاره كرده ام اين داستان كاملاً واقعي و حقيقي است و فقط اسامي عوض شده است. البته معمولاً زندگينامه كساني را مي نويسند كه كار مهمي انجام داده باشند، خيلي برجسته و مثمرثمر بوده باشند و در جامعه كار مهمي كرده باشند. اما هدف من از نوشتن اين داستان اين بود كه مي خواستم ماهيت تشكيلات بهائيت را نشان دهم كه چه بلاهايي بر سر جوانان اين مملكت وارد مي آورند. اسامي ساير اعضاي خانواده ام نيز در داستان عوض شده چون به نظرم بايد جايگاه هر كسي محترم شمرده شود، البته در بعضي جاها نيز اسامي واقعي را آورده ام.

¤ بعد از چاپ پاورقي «سايه شوم» برخورد خوانندگان روزنامه و مردم با شما چگونه بود؟

- البته تماس گيرنده ها، قطعاً از اقشار مختلف و با نظرات مختلف بودند. تماس گيرنده هاي منتقد را دعوت مي كنم به رعايت انصاف. و از آنها مي خواهم كه دوباره كتاب هاي مرا بخوانند و بدون غرض بخوانند. من اولاً هيچ ادعايي ندارم بدين خاطر اگر از من انتقادي شود، ناراحت نمي شوم. كمااينكه برخي از انتقادهاي خوانندگان مسلمان را قبول دارم و قصد دارم برخي اصلاحات را در تجديد چاپ كتاب داشته باشم. بويژه آن بخش هايي كه به زندگي خصوصي «رها» مربوط مي شود. من فقط يك هدف را دنبال مي كنم و آن اين است كه حقيقتي را كه در نزد خود دارم، براي ديگران هم عرضه كنم و به آگاهي و افشاگري و روشنگري بپردازم. دسته ي ديگر از منتقدين قطعاً بهائيان هستند، كه من به آنها از صميم قلب توصيه مي كنم، كه بي جهت نسبت به يك فرقه ي دروغين تعصب نشان ندهند. كمي به حرف هاي من فكر كنند آيا در كتاب من غير از ابراز حقيقت و غير از بيان صداقت چيزي مي بينند؟ اگر اين طور فكر مي كنند از آنها مي خواهم براي مدت كوتاهي فقط به دليل تحقيق و بررسي خود را از بند تشكيلات رهايي دهند. آن وقت معني آزادي را مي فهمند و به صداقت من نيز بيشتر پي مي برند و ديگر حاضر نمي شوند اين همه چشم و گوش بسته در خدمت تشكيلات باشند.

¤ بعد از چاپ پاورقي جديد تماس هاي زيادي با كيهان گرفته شد. من جمله جواني تماس گرفته بود كه مي خواست با دختري بهايي ازدواج كند و دختر قول داده بود مسلمان شود. سؤال من اين است كه در شرايطي اينچنيني شما چه نظري داريد؟

- بستگي به درجه ايمان شخص مسلمان دارد، اگر ضعيف باشد ممكن است بلغزد و تحت تأثير هجمه هاي تبليغاتي بهائيان قرار گيرد ولي معمولاً اين طور بوده كه بهايي ها مخصوصاً خانم ها كه وارد خانواده مسلمان مي شوند تابع آن خانواده شده و جذب اسلام مي شوند، البته در مواردي استثنا نيز وجود داشته ولي عموميت با اين حالت است.

اما همين قدر بگويم اگر اين دختر به خانواده اش اعلام كند آنقدر دوره اش مي كنند، آنقدر به او فشار مي آورند تا منصرفش كنند. تشكيلات شديداً با او برخورد مي كند، همين طور خانواده اش. اين خانم يك سري مشكلات را بايد تحمل كند. اما به نظر من صددرصد كار درستي مي كند اگر مسلمان شود،نه فقط به خاطر مسائل معنوي، بلكه خودش به خودش بيايد ببيند در چه محيط تنگ و محصور و بي تحركي دارد زندگي مي كند. اگر از آن جامعه آزاد شود با دنياي فوق العاده وسيعي روبرو مي شود كه جداي از لذّات معنوي، لذّات دنيوي مي برد، حداقلش اين است. بيايد در جامعه اي كه بتواند قدري نفس بكشد. مدام به او اجبار نكنند اين كلاس را بيا، آن كلاس را بيا. فلان ساعت برو و فلان ساعت بيا. خودش اگر مايل بود مثلاً مي رود مسجد، اگر نبود نمي رود. به علاوه اينكه از لحاظ معنوي راه به قدري برايش هموار مي شود كه از لحاظ روحي اقناع شده و دوري و تنهايي از خانواده را حس نمي كند.

¤ كاش از برخورد و بازتاب كتاب بين جامعه مسلمان هم سخن مي گفتيد!

- خوانندگان فهيم كيهان با برخوردهاي مثبت و دلگرم كننده خود مرا شرمنده بزرگواري و محبت خويش ساخته اند. من از مسلمان ها واقعاً به خاطر تشويق ها و تحسين هايشان تشكر مي كنم. اجرشان با امام زمان(عج) آنها نشان دادند كه چقدر درد دين دارند. آنها نشان دادند كه نسبت به دين بي تفاوت نيستند و با قدم هاي مثبت همياري مي كنند. اما توصيه ام به آنها اين است كه جوانان و نوجوانان خود را مراقبت كنند كه به دام اين فريبكاران نيفتند و گول ظواهر آنها را نخورند و بدانند كه آنها هر قدمي كه برمي دارند، هر حرفي كه مي زنند و هر رفتاري كه از خود بروز مي دهند همه در جهت خوش خدمتي به اربابان خارجي است. جوانان را از رفت و آمد با اينها بر حذر بداريد. اين جماعت با وعده هاي سفر فرنگ و ادامه تحصيل و دروغ هايي از اين دست در كمين جوانان هستند، اين جوانان را بايد به وسيله همين مطالب آگاه كرد تا اسير دام نشوند.

¤ بعد از مسلمان شدنتان، پيش از مطالبي كه در روزنامه كيهان به چاپ رسيد آيا اقدامي براي نجات اعضاي خانواده و ديگر فريب خوردگان فرقه بهايي انجام داده ايد؟ با چه واكنشي مواجه شديد؟

- بله، مثلا كتاب هايي را كه نوشتم براي خواهر برادرها و اعضاي خانواده خودم و براي تشكيلات مي فرستادم، براي افرادي هم كه از روحياتشان آگاه بودم و فكر مي كردم ممكن است تأثير بگيرند، مي فرستادم ولي تشكيلات فوري دستور داده بود به هيچ وجه كتاب هاي خانم رئوفي را قبول نكنيد. من هم چون هدفم اين بود حرف هايم را به گوش خيلي ها برسانم با نام مستعار مي فرستادم و با اينكه دستور بود كتاب ها را نخوانيد و به آشغال داني بيندازيد از خيلي از بهايي ها شنيدم كه افراد زيادي از آنها كتاب را خوانده اند. خواهر شوهر خودم مي گفت، آنقدر كتاب مسلخ عشق را خوانده ام كه تكه تكه شده است و زير قسمت هاي مهم آن را خط كشيده ام كه از تشكيلات بپرسم.

¤ آيا از طريق اينترنت بازتاب خاطرات خود را ملاحظه فرموده ايد؟

- بله برخي از سايت ها را ملاحظه كرده ام و طبيعتاً بازخورد خوبي داشت و همين كه مخالفت عده زيادي از دشمنان اسلام را برانگيخته، باعث افتخار من است. امام (رضوان الله عليه) مي فرمودند، اگر مورد تأييد دشمنان اسلام نيستيد بدانيد كه براي اسلام قدم درستي برداشته ايد و خار چشم آنها شده ايد. از اين بابت خوشحالم و البته در سايت هايي كه بعضي از افراد وابسته به فرقه بهائيت راجع به من نوشته اند من انتظارش را داشتم كساني كه به بهائيان ايران مي پردازند، به سراغ من هم بيايند. اراجيف اينها درباره نوشته هاي آقاي سيد سعيد زاهداني بي اساس است و چرندياتي است كه از خشم و عناد برخاسته، اگر راست مي گويند: براي مناظره با اين بزرگان و حتي با خود من آماده شوند. چرا پشت سر اينترنت قايم شده اند و حرف مي زنند.

¤ در پايان اگر فكر مي كنيد سخني ناگفته مانده است، بفرماييد.

- در اين فرصت از عموم برادران و خواهراني كه فرياد مرا به گوش مردم رساندند سپاسگزاري مي كنم و براي تمام كساني كه به نوعي مرا در تنگنا قرار دادند تا من به كشف حقيقت نرسم آرزوي عاقبت بخيري دارم و اينكه روزي نه چندان دور ان شاءالله از گمراهي خارج شوند.

¤ خواننده هاي روزنامه كيهان از چه طريقي مي توانند با شما تماس بگيرند؟

- من خيلي دوست دارم با تك تكشان تماس بگيرم ولي اصلاً فرصت ندارم. فقط از طريق ايميل من مي توانند تماس بگيرند.

 

raha_raoofi@yahoo.com

 

خيلي ممنونم. ان شاءالله اين صحبت ها زمينه خيري باشد براي كساني كه فريب اين تشكيلات را خورده اند و سبب هدايت آنها شود.

- من هم متشكرم.

والسلام

 

http://robot.freeforums.org

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

جهت دانلود کتاب های مهناز رئوفی به این آدرس مراجعه فرمایید:

http://www.rahpouyan.us/books/index.htm


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 9:56 موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
بهائيت سراسر دروغ است

گفت وگوي اختصاصي با مهناز رئوفي ، نويسنده كتاب «سايه شوم»

 

بهائيت سراسر دروغ است

كتاب «سايه شوم»، خاطرات يك نجات يافته از بهائيت، مدتي به عنوان پاورقي در روزنامه ي كيهان به چاپ رسيد. اين خاطرات خواندني و ماندگار مورد توجه خاص خوانندگان روزنامه قرار گرفت. به طوري كه هنوز چند شماره از آن به چاپ نرسيده بود كه علاقه مندان متقاضي چاپ كتاب اين سلسله از پاورقي ها شدند. به همين خاطر و برخلاف رسم معمول قبل از به پايان رسيدن چاپ پاورقي، كتاب «سايه شوم» به دست چاپ سپرده شد و با استقبال در خور توجه خوانندگان اين كتاب بي درنگ به سه نوبت چاپ متوالي در طي مدت كوتاه انتشار خود رسيد!اين استقبال شگفت از خاطرات يك زن نجات يافته از بهائيت، دفتر پژوهشهاي روزنامه كيهان را به صرافت انداخت تا با اين زن مصاحبه اي اختصاصي، همه جانبه و بي تكلف انجام دهد. مصاحبه حاضر حاوي نكات جالب و ارزنده اي است كه مخاطبان كتاب «سايه شوم» با خواندن آن مي توانند به دانش خود درباره ي بهائيت و وابستگي اين فرقه به استعمار بيفزايند.

عناوين اين مصاحبه به شرح زير است :

 

بهائيت سراسر دروغ است

همه دستورها از اسرائيل مي آيد

بهائيت و پروژه شست و شوي مغزي

دست در دست صهيونيسم 

بگوييد بهائيت زنده است!

ترس بي جا از خروج

دعواي دو موعود!

دعا براي پيروزي صدام!

ماجراي يك خواب

اغلب روساي ساواك بهايي بودند

عنايتي به نام شكنجه !

بهائيان به كشور خود ظلم مي كنند

آماده مناظره ام

 

گفتگوي اختصاصي كيهان با «خانم مهناز رئوفي» نويسنده ي خاطرات كتاب «سايه شوم» در پي مي آيد:

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

 

¤ اجازه دهيد گفت وگويمان را با شرح احوال مختصر شما آغاز كنيم.

- بسم الله الرحمن الرحيم. من مهناز رئوفي متولد 1349 هستم و خوشبختانه از ساداتي هستم كه هم پدر و هم مادرم سيد هستند. سال ها پيش هر دو پدر بزرگم (يعني هم پدر مادر و هم پدر پدرم) مورد اغفال تشكيلات بهائيت قرار گرفتند.

¤ در همدان؟

- بله. مورد اغفال بهائيت قرار گرفته و از اسلام برگشتند. پدر و مادرم نسل دوم آنها هستند كه بهايي اند و من از نسل سوم آنها كه الحمدلله به توفيق الهي از بهائيت برگشته و در سال 1374 مسلمان شدم و تنها دخترم نيز هديه اي الهي است كه پس از اسلام آوردن من و همسرم به ما عطا شد. پدر و مادرم همداني هستند ولي من در سنندج به دنيا آمدم. چون پدر و مادرم سال ها پيش از تولد فرزندانشان، مهاجر جامعه ي بهايي بودند، آنها را به عنوان مبلغ به اطراف سنندج فرستاده بودند. البته بعداً به اين مسئله مي پردازم كه علت اين مهاجرت ها چه بوده و چرا كساني را به دهات و مناطق دور افتاده كشور مي فرستادند. من و ديگر برادران و خواهرانم نيز در سنندج به دنيا آمديم و آنجا بزرگ شديم.

¤ آيا خويشان و اقوام نزديك شما هم در شمار عناصر فعال فرقه بهائيت هستند؟

- بله، علاوه بر آنها همه اعضاي خانواده من (شش برادر و سه خواهر) همه از اعضاي فعال تشكيلات هستند. برادرهايم عضو محفل محلي هستند. يكي از آنها در آلمان فعال است و عضو محفل است. خواهرانم نيز همين طور، عضو لجنات ]لجنه ها[ و هيئت هاي مختلفند. همسران برادرهايم هم همين طور و يكي از برادرهايم نيز سمت مهمي در اين فرقه دارد و به عنوان مشاور قاره اي در قاره آفريقا بسر مي برد. وي يكي دو سال قبل از انقلاب رفته آنجا و مشغول خدمت به اجانب و استعمارگران است.

¤ پدرتان در تشكيلات چه جايگاهي دارد؟

- او به عنوان مهاجر و مبلغ بهايي در سال هاي گذشته به يكي از روستاهاي اطراف سنندج فرستاده شده و تا لحظه وفات در همان حد فعاليت تشكيلاتي داشت ولي به مرور بچه ها جاي پدر را گرفتند.

¤ مادرتان چطور؟

- مادرم هم همين طور. پدرم همانگونه كه گفتم، فوت كرده اند، ولي مادرم در قيد حيات هستند.

¤ درباره تحصيلات خودتان و خواهر برادرهايتان بگوييد.

- تحصيلات همگي ما در سطح ديپلم متوسطه است.

¤ به نظر مي رسد، بايد به مطالعه و تحقيق علاقه خاصي داشته باشيد؟

- بله، البته من قدرت بيان خوبي ندارم، ولي در نوشتن خدا اين توفيق را داده كه بيشتر مي توانم بنويسم تا صحبت كنم. مطالعات زياد و روحيه تحقيقاتي داشتم، خيلي دنبال تحرّي حقيقت بودم. تحرّي حقيقت يكي از تعاليم دوازده گانه بهائيت است. به ما مي گفتند، مي توانيد تا 15 سالگي تحري حقيقت داشته باشيد. بعد از آن مي توانيد راه خود را پيدا و برويد هر ديني كه مي خواهيد انتخاب كنيد.

¤ «تحرّي حقيقت» يعني اينكه تا پانزده سالگي از راه مطالعه به دنبال كشف حقيقت باشيد؟!

- ظاهراً بله، اما اين شعار يك دروغ بزرگ بود چون ما از 2-3 سالگي تحت تعليمات شديد و گشتاپويي بهائيت قرار مي گرفتيم و الآن هم همين طور است. در گلشن توحيد - مهدكودك مخصوص بهائي ها - تعليمات حساب شده اي روي بچه ها دارند، خصوصاً در زمينه اسلام ستيزي. آنها سعي مي كنند تا جايي كه ممكن است، بچه ها را از تعاليم اسلام و مسلمانان دور كنند، فاصله ايجاد كنند. به همين دليل است كه بچه هاي بهايي وقتي بزرگ مي شوند نفرت عجيبي نسبت به اسلام و مسلمانان دارند. آنها بذر نفرت را در قلب پاك بچه ها مي كارند و قطعاً بچه ها برداشتي غير از آنچه آنها هدفشان است، نمي توانند از اسلام و مسلمانان داشته باشند. آنها تا وقتي به 15 سالگي برسند، دنباله رو پدر و مادر خود هستند و آنها را الگوي خود قرار مي دهند و چون چنين آموزه هايي دارند، مسلّماً نمي توانند به تحرّي حقيقت برسند.

¤ اما علي رغم وسعت و شدت تبليغات مسموم اين فرقه به حقيقت اسلام رسيديد. . . ؟

- بله، من از بچگي حالت عجيبي داشتم كه خانواده ام مي گفتند تو هميشه مخالف جريان آب شنا مي كني، چرا اين قدر سؤال مي كني؟! چرا همه چيز را پيچيده مي كني؟ در واقع آنها از ذهن جستجوگر و حقيقت طلب من به ستوه آمده بودند. چون من مي ديدم كه در اوامر و احكام بهائيت تناقض هاي زيادي وجود دارد. سعي مي كردم آنها را برطرف كنم تا مجهولات ذهني ام روشن شود و بدانم در چه راهي گام برمي دارم، اينكه آيا راهم درست است يا نه. معمولاً در كارهايم - الآن هم همين طور هستم سعي مي كنم شك كنم كه اين كارم صددرصد درست است و حقيقت دارد يا نه. سعي كردم با تحقيق بيشتري به واقعيت برسم، به حقيقت مطلق. هميشه فكر مي كردم حقيقت جايي است كه بايد با تلاش و تحقيق خودم به دست بيايد نه با القائات ديگران. براي همين مطالعه ام را بيشتر مي كردم و تا مي توانستم كتاب مي خواندم. كتاب هاي بهائيان را كه به «كتب امري» معروف است، خيلي مطالعه مي كردم. تأثيرات خودش را هم داشت. من از اعضاي فعال تشكيلات بودم. . .

¤ در كدام لجنه؟

- بيشتر در هيئت موسيقي. تقريباً از 17 سالگي سرپرست گروه موسيقي بودم. 18-17 ساله بودم كه مربي مهد كودك شدم. جزواتي كه به ما مي دادند براي تعليم بچه ها، من را به شك انداخته بود، آن چيزهايي كه به ما مي دادند تا به بچه ها آموزش دهيم، نشانه اين بود كه بچه ها را تا مي توانيم شستشوي مغزي دهيم. متوجه قضيه اي شده بودم و آن اينكه در فرقه بهائيت «عشق» كاذب مدنظر است. فقط به اين نوع عشق، بها مي دهند و به آن توجه مي كنند و تا مي توانند عناصر را شيفته و عاشق سرگشته بار مي آورند و به فرموده حضرت علي (عليه السلام) كه عاشق كور و كر است، آنها سعي مي كردند از اين قضيه عشق، سوءاستفاده كنند و تمام افراد خود را كور و كر مي كردند. عاشق مي كردند، عاشق يك بت كه انسان عميقاً دلباخته آن مي شود و هر چه او بگويد آن را بي چون و چرا مي پذيرد.

¤ مصداقش را بفرماييد.

- مثلاً شخصيتي از «عباس افندي» (عبدالبها) يا «علي محمد باب» ساخته بودند كه جاي خدا را براي ما گرفته بود. يعني آن عشقي را كه بنده بايد به خدا ابراز كند يا لذتي را كه بايد از معنويت خداجويي ببرد، متأسفانه به وجود يك بنده ناچيز و غافل به اسم «بهاء» (ميرزا حسينعلي نوري) انتقال داده بودند و اين «بهاء» ادعاهايي داشت و حتي ادعاي الوهيت هم كرد، كه من خداي خدايان هستم. خالق خدا هستم يعني فرعونيت مجسم، در اين حد ادعا كرد و بهايي ها هم چشم و گوش بسته هر چه كه او مي گفت را مي پذيرفتند. تعليم ديگري هم دارند به اسم اينكه ما «ل م و ب م» نبايد داشته باشيم. يعني بدون چون و چرا، هر چه «بهاء» و تشكيلات بهايي امر مي كردند را بايد مي پذيرفتيم. اينها واقعاً باعث تعجب و تحير من بود. با خودم فكر مي كردم ديني كه مثلاً پيشرفته است و بخصوص اينكه بعد از اسلام آمده و به روز است بايد ديدش بازتر باشد. خرافه پرستي و فردپرستي در آن نباشد، اين قدر محدود و محصور نباشد. تمام اينها سؤالات من شده بود و آنقدر زياد بود و به مرور انباشته شد و مجهولات ذهني زيادي پيش آورد كه باعث شد من به تحقيقي فراتر از آنچه بهائيان اصرار مي كردند و پيش پاي ما مي گذاشتند، بپردازم. كتاب هاي افراد برگشته از بهائيت بخصوص آنهايي كه خودشان در رأس بهائيت بودند و زماني از بزرگان بهايي بودند و بعد كه متوجه شدند فريب خورده اند، اين فرقه يك حزب كاملاً سياسي و تشكيلاتي محض است و اصلاً دين نيست، و لذا از آن برمي گشتند را مطالعه مي كردم. من خيلي دوست داشتم بدانم دليل برگشتنشان چيست؟ چطور توانستند آن همه عشق را از خود دور كنند و به عقايد قبلي خود پشت پا بزنند و از بهائيت خارج شوند و بعد پي بردم كه عشق واژه مناسبي براي اين اطاعت كوركورانه نيست. زيرا عشق واقعي را در ذات حق تعالي ديدم.

¤ آشنايي شما با اين افراد به خاطر تنفري بود كه بهائيان نسبت به آنها در ذهن شما ايجاد كرده بودند؟ يعني از آنجا آشنا شديد كه ايجاد تنفر كردند؟

- خب اسامي اينها بود. در تاريخ، در كتاب تاريخ بهائيان اسم افرادي برده شده بود.

¤ كتاب نبيل زرندي و يا اينكه كتاب تاريخ خاصي داشتيد؟

- كتاب تاريخ «نبيل زرندي» يكي از كتاب هاي تاريخي بهائيت است كه خيلي مورد وثوق بهائيان هم هست.

¤ آيا اين كتاب در دسترس شما قرار داشت؟

- بله. اما اين كتاب كاملاً انحرافي است. كسي كه مقداري روحيه تحقيق داشته باشد، مي تواند از آن نكاتي را برداشت كند، مثلاً اينكه ارتباط بهائيان با كنسولگري روس چه بوده، ارتباط باب و بها با انگليس چه بوده، چرا اينقدر با سفارت روس و انگليس در ارتباط بودند، اينها سؤال بود. قبلاً نمي دانستند جمهوري اسلامي اي مي آيد و اين مدارك را بيرون مي آورد. اينكه كنسولگري روس و انگليس چه مي كردند و چقدر روي بعضي از افراد - بهايي و غير آن - براي جاسوس پروري كار مي كردند، نمي دانستند اينها مشخص خواهد شد. لذا در كتابهايشان آورده اند و افراد نيز متوجه مي شوند. باعث خوشحالي ما بايد باشد كه لااقل مي توانيم استناد كنيم كه در فلان كتابتان فلان قضيه هست، پس نمي توانيد آن را رد كنيد. اين كتاب چاپ شده و در دست همه هست. اين سؤالات براي من پيش مي آمد كه افرادي مثل مرحوم آقاي آيتي كه به «آواره» مشهور و يكي از بزرگان صدر بهائيت بوده و به عنوان يكي از مبلغان بزرگ بهائيت كه حتي در حد خود «عبدالبها» - پسر بهاء - همه قبولش داشتند و الواح بزرگي از طرف بهأ و عبدالبها در مدح و ستايشش صادر شده، چطور بعد از مدتي فهميد خيلي اشتباه مي كند؟! او همه اتفاقاتي كه باعث شد برگردد و تمام مسائلي كه ذهنش را برگردانده بود را به رشته تحرير درآورده و كتابش هست. ولي متأسفانه اين كتاب را به هيچ وجه در اختيار ما نمي گذاشتند. اصلاً حرفي از او نمي زدند. فقط مي گفتند، شخصي به اسم «آواره» كه مورد وثوق بوده متأسفانه از بهائيت برگشته، به طمع دنيا! در حالي كه ايشان با بي نيازي و استغنا به اين حقيقت مي رسد و كسي براي رسيدن به مال و منال دنيا حمايتش نمي كرده كه اين ادعا ثابت شود.

 

 

همه دستورها از اسرائيل مي آيد

¤ در كتاب ها خوانده ايم نوعاً اين افراد به خاطر ديدن فسادي كه در دم ودستگاه «عبدالبها» و بخصوص افراد نزديك به «شوقي افندي» بوده برگشته اند؟

- بله، به نكته خوبي اشاره كرديد، ممنونم كه به ذهن من آورديد. اين قدر براي من اينها تكراري شده و اين قدر گفته ام كه فكر مي كنم همه مي دانند. بله، در واقع آن افراد نزديكترين افراد به بزرگان بهائيت بودند كه با آنها دم خور بودند و مي توانستند راحت در اتاق هاي خصوصي شان بروند. در ديد ما بها را آنقدر بزرگ جلوه داده بودند كه اجازه نمي دادند حتي عكس بها را ببينيم. مي گفتند دليلي ندارد بها را ببينيد. مي گفتيم زمان رسول خدا با اينكه هيچ وسيله عكس و چيزي نبوده باز تصويري از ايشان هست، ما نمي توانيم يك نقاشي از رئيس بزرگ فرقه بهائيت داشته باشيم؟ او كه مال امروز است؟ تازه با اين همه روتوش و پيشرفتي كه در عكاسي هست، لااقل مي توانستند زيباترش كنند و نشان دهند ولي اجازه نمي دادند، چون مي خواستند ما را از او دور كنند و به او شخصيتي فرا زميني بدهند، خب ما از خدا تصويري داريم، فكر مي كنيم نوري است دست نيافتني، نمي توانيم به شكلي او را مجسم كنيم. بها را براي ما اين طور كرده بودند و ما اصلاً نمي توانستيم تصور كنيم او آدمي بوده كه مثلاً شكم بزرگي داشته، كريه المنظر هم بوده، (مي گويند خيلي زشت بوده)، ولي به هر حال آدم بوده. ما چطور مي توانيم يك آدم را اينقدر بزرگ جلوه دهيم كه به عنوان خدا او را بپرستيم. مقابلش سجده كنيم، در هنگام مشكلات به جاي توكل به خدا به «بها» توكل كنيم. اسم او را به بزرگي ياد كنيم كه خودش هم گفته اگر اسم مرا به بزرگي ياد كنيد، من كمكتان مي كنم!! اصلاً اسمي از خدا نياورده، گاه گداري اشاره اي به خدا كرده تا روشنفكراني كه مي گويند تو كه نمي تواني خالق ما باشي، خودت خالقي داشته اي (اطرافيانش كه ما نمي ديديمشان) او بتواند بگويد: بله، آن خالق مرا قرار داده، چون شما كه نمي توانيد آن خالق را ببينيد، مرا مي بينيد انگار او را ديده ايد. هيچ فرقي نمي كند، البته اين ادعا حتي با ادعاي پيامبران هم خيلي فرق مي كند، آنها مي گويند ما رسالت داريم، اين مي گويد من الوهيت دارم، آنها مي فرمودند ما رسول خدا هستيم و اين مردك نعوذبالله مي گويد من خود خدا هستم. فرعون ها هم همين را مي گفتند.

بالأخره اين سؤالات براي من هم پيش مي آمد كه اين افراد چرا برگشتند؟ كساني كه نزديكترين افراد به «بها» و «عبدالبها» بودند، مثلاً كاتبان وحي بودند!! (آنها مي گفتند وحي به آنها نازل مي شود). يكي «عبدالحسين آيتي» بود كه به «آواره» مشهور است و چون زياد به تبليغ مي رفته و خود را خيلي به زحمت مي انداخته و هميشه در اين راه آواره بوده خود عبدالبها اين لقب را به او داده كه «تو آواره اي و من آواره، هر دو آواره ايم. » خوشبختانه اين «من آواره» را هم به آن اضافه كرده و كسي نمي تواند بگويد، يعني اگر امكان داشت الآن اعضاي تشكيلات مي گفتند اين آواره از قبل مدنظر عبدالبها بوده، يعني عبدالبها مي دانسته اين شخص يك روزي برمي گردد براي همين اين لقب را به او داده و در واقع آواره شده، لوح صادر شده، گفته «تو آواره اي و من آواره» و خيلي مدح و ثنا در حق آيتي كرده است. ولي اين شخصي كه اين همه مدنظر «عبدالبها» بوده الآن منفور تشكيلات است، چون از بهائيت برگشته و تمام فسادهاي عبدالبها و شوقي افندي (نوه دختري عبدالبها ) را ديده و برخي را نوشته و اتفاقاتي كه باعث شده برگردد را به ديگران هم منتقل كرده است. و «فضل الله صبحي» كه او هم مثلاً كاتب وحي بوده و در زمان شاه در راديو كار مي كرد، براي بچه ها قصه مي گفت و كتاب هايي كه براي بچه ها نوشته، هنوز هم هست، يعني از چاپ خاطرات او زمان درازي نگذشته و معاصر است، خاطرات و سرگذشت او هم براي من خيلي جالب بود. كسي كه اين قدر به «عبدالبها» نزديك بوده، بهائيان عبدالبها را - نستجيربالله - خيلي بزرگتر از پيامبران گذشته مي دانند، خيلي بزرگتر، اين طوري به ما معرفي شده بود. چون از كودكي شستشوي مغزي شده بوديم. مي گفتند هر كسي از كنار عبدالبها رد شده، از روي خاك پاي او رد شده، لطفي در حقش شده از طرف خدا و اين شخص كه هميشه با او دم خور بوده چطور ممكن است از عبدالبهاء برگشته باشد؟ اينها براي من خيلي جالب بود و مي خواستم ببينم حرف خودشان چيست؟ از زبان خودشان بشنوم و مرحوم صبحي صريحاً حتي به فسادهاي جنسي سركرده اين فرقه در خاطراتش اشاره دارد.

¤ در سنين 18-17 سالگي دنبال اين مطالب بوديد؟

- نه، از 15-14 سالگي.

¤ يعني قبل از اينكه مربي مهدكودك شويد؟

- بله، قبل از آن من شنيده بودم چنين افرادي هستند ولي هيچ اثري از آنها نبود. آثاري از آنها را به ما معرفي نمي كردند. فقط مي گفتند چنين افرادي هستند و نفرين شده اند.

¤ و نصيحت مي كردند مواظب باشيد شما مثل آنها نشويد!

- دقيقاً، آنها را آنقدر نفرت انگيز جلوه مي دادند و مي گفتند پس از جدايي از فرقه بلاهاي زيادي سرشان آمده، حال غريبي پيدا كرده اند. بدترين مصيبت ها گريبانگيرشان شده و هر كسي بخواهد از بهائيت خارج شود اين اتفاقات و بدتر از اينها برايش پيش مي آيد! اينها را در مغز ما فرو كرده بودند. ما با تمام سلول هايمان احساس مي كرديم اگر كوچكترين بي توجهي به بهائيت بكنيم حتماً خدا ما را مورد غضب قرار مي دهد!

¤ و شما خيلي زيبا در كتاب خاطراتتان و همچنين «مسلخ عشق» اين معنا را منتقل كرده ايد، با جمله هاي خيلي كوتاه. چيزهايي را كه در عمق وجود يك نوجوان بهايي هست. . .

- حال من مي توانم نظر شما را درباره كتابم - مسلخ عشق- بدانم؟

¤ نثر بسيار رواني دارد. البته به خصوص اوايل كتاب با روحيه من جور در نمي آيد، اما در مقايسه با كتاب هاي خود بهايي ها مطلب شما هم عفت قلم را حفظ كرده و هم كثيف بودن روابطشان را نشان مي دهد و استفاده اي كه از كارهاي غيراخلاقي براي پيشبرد اهدافشان دارند را تا حدي نشان مي دهد. مخصوصاً قسمت اولش، اما از آن به بعد آموزه هاي بهايي را با بياني روان بيان مي كند و كتاب هاي بهائيان نثري ثقيل دارد، ذهن انسان خش برمي دارد وقتي آنها را مي خواند. خود بهايي ها چطوري با آموزه هاي خود ارتباط برقرار مي كنند؟ البته اين نثر ثقيل پوششي است براي پنهان كردن بي سوادي نويسندگان آنها، به ياد داشته باشيم كه در مباحثات با روحانيون تهران و تبريز ثابت شده كه آنها حتي صرف و نحو ساده را هم بلد نيستند!

- خب مورد تعليم قرار مي گيرند. از بچگي با اين كلمات، با اين ادبيات بزرگ مي شوند و برايشان راحت مي شود.

¤ خودشان هم اين طوري حرف مي زنند؟ اين قدر ثقيل؟

- نه، اما كتاب هايشان را زياد مي خوانند، اين مطالعات را مرتب دارند. در اثر تكرار ارتباط با اين ادبيات ديگر به آن سختي نيست. هر 19 روز يك بار جلسه دارند كه اجباري است، ضيافت كه مي روند مي نشينند فقط كتاب مي خوانند. افراد يكي يكي چند صفحه اي از كتاب را مي خوانند. اخباري كه مال روز است و از اسرائيل (از بيت العدل) مي رسد را مي خوانند. دستورات خاص داده مي شود.

¤ يعني تمام دستوراتي كه مي آيد از اسرائيل است؟

- بله. همه از بيت العدل در اسرائيل است.

 

 

بهائيت و پروژه شست و شوي مغزي

¤ سؤال ديگر در مورد طرح روحي است كه بهايي ها دارند. در مورد اين طرح اگر مطلبي داريد بفرماييد.

- مي دانيد، از نظر سياسي اگر براي ما تازه مسلمان ها ارگان هاي مختلف مثلاً تبليغات اسلامي كلاس هاي آموزش ديني برگزار كنند، آنها سروصدا مي كنند كه چرا شستشوي مغزي مي دهيد، ولي خودشان از بچگي تا زمان پيري براي بهايي ها كلاس مي گذارند.

¤ يعني در طرح روحي اين طور آمده؟

- ببينيد، قبل از به وجود آمدن طرح روحي، كلاس هاي آموزشي و اردوهايي براي همه بهايي ها داشتند تا اينكه طرح روحي به وجود آمد براي بهايي كردن مسلمان ها يعني هدف اصلي طرح فقط تبليغ است و آموزش تبليغ و اتفاقاً به اين مسئله اشاره كرده اند كه روي بچه ها چطور كار كنيد. سياستشان در طرح روحي اين است. البته واقعاً ناموفق بوده اند، من خيلي روشن مي بينم كه ناموفق هستند و حتي نتوانسته اند اعلام وجود كنند چه رسد به اينكه كسي را بهايي كنند.

¤ چرا؟

- نمي دانم شايد دستي غيبي در كار بود، هميشه ناموفق بوده اند، اين هم يكي ديگر از ناكامي هايشان.

¤ در دوره شما كه هنوز بهايي بوديد اين طرح اجرا مي شد؟

- در دوره ي ما طرح روحي نبود امّا طرح هاي زيادي مي آمد، طرح پنج ساله، دوازده ساله، مثلاً قرار بود از فلان تاريخ تا پنج سال ديگر يا دوازده سال ديگر فلان اتفاقات بيفتد و عناصر تشكيلات همه هدفمند و آماده براي انجام عملياتي بودند كه در طرح به آنها گفته شده بود. اين طرح ها از مركز «بيت العدل» واقع در فلسطين اشغالي مي آمد و بيت العدل هم كه از نظر بهايي ها مصون از خطاست، حرفش نعوذبالله حرف خداست، با يك درجه تخفيف جانشين خداست و حرفش اشتباه نمي شود. ولي الحمدلله هميشه اشتباه كرده اند. طرح پنج ساله شان ناتمام ماند. طرح دوازده ساله شان به جايي نرسيد. با اينكه همه شان براي عملي كردن اين طرح ها بسيج مي شوند آخرش به بن بست مي رسند. اخيراً هم طرح روحي آمده كه خيلي خنده دار است. من جزوه اش را ديده ام. در آن گفته شده بود كه چه جوري و از چه طريقي با مسلمان ها ارتباط برقرار كنيد براي جذبشان. عملاً آموزش داده شده ولي من مي بينم خيلي از بهايي ها فرار مي كنند به خارج از كشور و حتي با يك بچه مسلمان نمي توانند مواجه شوند چه رسد به اينكه بخواهند ابراز عقيده كنند يا روي مسلمان ها كار كنند. واقعيت اين است كه خودشان هم خسته شده اند، چون اينقدر طرح هاي مختلف پشت سر هم داده اند و هيچ كدام هم عملي نشده است و روزبه روز هم ناكام تر از گذشته هستند و خودشان هم به جايي نمي رسند. بچه هايشان را هم فقط با فعاليت هاي بيهوده و تشكيلاتي سرگرم مي كنند كه به هيچ جا نمي رسند. خسته شده اند و گروه گروه به خارج از كشور مي روند و فكر مي كنند طرح روحي را هم اجرا مي كنند!

¤ آيا شما با بهائياني كه به خارج از كشور رفته اند در آن سال ها رابطه داشته ايد؟ مي خواهم بدانم بعد از آنكه خارج مي روند باز بهايي مي مانند؟

- بله، آن زماني كه بهايي بودم چند نفر از اينها را مي شناختم. فردي بود كه شش سال در نروژ زندگي كرده بود. مي گفت آنجا اصلاً بهايي وجود ندارد. اين همه تشكيلاتي كه اينجا هست و كلاس و غيره، اين خبرها در آنجا نيست، فقط جزوه اي در خانه مي اندازند.

¤ از وضع آنجا راضي بود، يا از وضع ايران كه كار تشكيلاتي مي كردند؟

- اين را نمي دانم، از او نپرسيدم فقط مي دانم آن خانم اصلاً حاضر نبود به ايران برگردد و فقط به اجبار همسرش و به خاطر خانواده شان به ايران برگشته بود. برادر خودم هم در آلمان زندگي مي كند. من با او نيز در آن سال ها مرتب مكاتبه داشتم. مي گفت «اينجا مثل ايران نيست. وفاداري بهايي ها در ايران خيلي بيشتر است!» در واقع فشار روي آنها بيشتر است نه وفاداري شان به تشكيلات و فرقه.

¤ مي شود گفت بهايي ها مي خواهند از اين همه فشارهاي تشكيلات بهائيان راحت شوند كه به خارج مي روند؟

- بله، واقعيت همين است. از سوي تشكيلات فرقه خيلي رويشان فشار هست. مرتب دروغ مي شنوند كه جمال مبارك اين كار را مي كند، جمال مبارك آن كار را مي كند، در اسرع وقت رژيم سرنگون مي شود و غيره. . . و الحمدلله چندين سال است كه اين اسرع وقت نيامد كه نيامد. لذا خسته شده اند و فرار مي كنند تا از شرّ تشكيلات خلاص شوند. مي توان گفت جرج بوش را به اينها ترجيح داده اند.

¤ احساس يك بچه بهايي ايراني نسبت به اسرائيل چيست؟ آرزو دارد برود اسرائيل؟

- آرزو كه نه، نمي شود گفت، ببينيد يك پشتوانه معنوي كه مسلمان دارد؛ مثلاً هر بچه مسلمان آرزو دارد كه يك روزي به مكه مشرف شود. اين عشق و علاقه را به خانه خدا دارد. يا به قبور ائمه اطهار (عليهم السلام) خيلي علاقه مند است. ولي اين پشتوانه معنوي را بچه هاي بهايي ندارند. هميشه كمبودي حس مي كنند. ساير اديان اين كمبود را ندارند. آنها بالأخره يك پشتوانه معنوي دارند، جايگاه بخصوصي دارند كه راز و نياز كنند. بهايي ها اينطور نيستند. ولي به هر حال اسرائيل خيلي برايشان مقدس است.

¤ يعني به قبر «بها» و «عبدالبها» تعلق خاطر ندارند؟

- متأسفانه بهائيت خواسته تا آنجا كه مي تواند هر آنچه مربوط به آخرت و قيامت است را كم كم، سمت و سويي دنيايي به آن بدهد و به عبارتي ديگر عالم بعد از مرگ و حساب كتاب آخرت را كمرنگ جلوه مي دهند تا خيلي راحت باشند.

¤ براي همين به مرده هيچ تعلق خاطري ندارند؟

- بله، مي گويند مرده ديگر، ولي احكام و تعاليمش زنده است. با احكام و تعاليمش بيشتر دم خورند. اگر هم به زعم خودشان بهره ي معنوي بخواهند ببرند بيشتر از احكام و تعاليم مي برند، ولي اينكه بروند در مقبره و راز و نيازي با او ]مرده[ داشته باشند خيلي كمرنگ است.

¤ آيا به عنوان زادگاه «علي محمد شيرازي» اين حس را دارند كه مثلاً شيراز شهر مقدسي است؟ يا حساسيت نسبت به شيراز سياسي است؟

- اگر اين حس را داشته باشند كه معمولاً ايراني ها بيشتر دارند، برگرفته از احساسي است كه مسلمان ها نسبت به مقبره ائمه اطهار دارند، چون اطرافشان پر از مسلمان است و آنها را ديده اند و دلشان مي خواهد اين حس را داشته باشند، لذا دوست دارند خانه باب را در شيراز مثلاً به قول خودشان زيارت كنند، ولي در واقع خود مكتب تا توانسته اين قضيه را محدود كرده، نگذاشته زياد گسترش پيدا كند كه بين بهائيان رايج شود و نسبت به آن دنيا احساس ديگري ايجاد كند و از آنجايي كه به هر چيزي كه اثر و نشاني از بهائيت دارد تعصب زيادي دارند، با كوچكترين بهانه اي هر چيزي را به خود ربط مي دهند تا با تملك افراد و مكان هاي مختلف، فرقه ي محدود و جمعيت اقليت خود را فراگير و گسترده وانمود كنند.

¤ در مورد رابطه بهائيان با اسرائيل، محبت يا تنفري كه دارند، واكنش ها و جهت گيري هايشان در كشتارهاي اسرائيل چه مي دانيد؟

- در مورد دولت اسرائيل بايد بگويم بهائيان هر دولتي را كه اسلام ستيزي در آن باشد، واقعاً دوست دارند و از آن حمايت مي كنند و به آنها خدمت مي كنند. تا جايي كه مي توانند خوش خدمتي مي كنند. الآن عملاً جاسوس هاي بزرگ اسرائيل بهايي ها هستند. در مورد دولت اسرائيل بايد بگويم بهائيان هر دولتي را كه اسلام ستيزي در آن باشد، واقعاً دوست دارند و از آن حمايت مي كنند و به آنها خدمت مي كنند. تا جايي كه مي توانند خوش خدمتي مي كنند. الآن عملاً جاسوس هاي بزرگ اسرائيل بهايي ها هستن

 

 

دست در دست صهيونيسم

 

¤ آيا هر فرد بهايي خود را موظف مي داند كه اطلاعات مورد نياز را در اختيار اسرائيل بگذارد؟

- بله، خود را موظف مي داند و براي پيشبرد اهدافشان لازم است. ببينيد هر قدر اسلام و جمهوري اسلامي منكوب شود به نفع اينهاست. تلاش خود را هم در اين جهت مي كنند و الآن نيز مي بينيم قضيه دستيابي ايران به انرژي هسته اي چقدر براي اينها ناراحت كننده است.

¤ براي خود بهايي ها؟!

- بله، بهايي ها با اينكه در ايران زندگي مي كنند و منافع اين قضيه به خودشان هم مي رسد، ولي چون دولت هاي استعماري ناراحتند آنها هم ناراحتند.

¤ يعني تعلقي به ايران ندارند؟!

- نخير، اصلاً، تعلقي به هيچ كشوري ندارند، چون تعلق خاطر به وطن در اينها كشته شده، چون يكي از اهداف و كارهاي استعمار همين است كه براي جاسوس پروري در هر كشوري بايد حس وطن دوستي را از اينها بگيرد تا آمادگي پيدا كنند براي در اختيار استعمار قرار گرفتن و آنها وقتي افراد را بي احساس كردند نسبت به سرزمينشان، مي توانند نتيجه مطلوب خود را بگيرند.

¤ در كدام يك از لجنه ها بيشتر به اين امر مي پردازند و ذهن جوان يا بچه را آماده مي كنند؟

- در مجموعه ي تمام فعاليت هايشان. وارد هر كدام از فعاليت هاي به ظاهر مذهبي شان بشويد، متوجه مي شويد تا مي توانند سعي مي كنند اسلام را از چشم افرادشان بيندازند.

¤ ببينيد يك فرد جاسوس به دنيا نمي آيد، منظورم اين است كه بايد آنها را تربيت كرد، آيا افراد را براي دادن اطلاعات به لجنه آماده مي كنند؟

- منظور از جاسوسي اين است كه اينها با هم در ارتباطند. تمام اطلاعاتي را كه كسب مي كنند با هم در ميان مي گذارند. فرض كنيد در شهري چند بهايي هستند، اينها يكديگر را كه مي بينند هر اطلاعاتي را كه لازم است به هم مي دهند. هر چه ديده و شنيده اند را به هم مي گويند و نهايتاً اطلاعات به رؤسايشان رسانده مي شود. در هر شهري رئيس تشكيلات وجود دارد و رؤسا چشم و گوش هستند و ركن قوي اين قضيه هستند، آنها اطلاعات را جمع مي كنند و مي فرستند براي بيت العدل در قلب فلسطين اشغالي.

¤ يعني هر فردي خود را موظف مي داند اطلاعاتي را كه دارد در اختيار بگذارد؟

- بله.

¤ در موضوع دستگيري جاسوسان بهايي در سال 74و77 جمهوري اسلامي دو بار با اين مشكل روبرو شد كه جاسوسان تا پاي اعدام هم رفتند ولي فشارهاي جهاني و گاليندوپل همه وارد ماجرا شدند.

- بله، ثابت شد كه جاسوسند، خودشان هم اعتراف كردند. خودشان اقرار مي كنند كه بله ما اطلاعات را خارج مي كنيم. دينمان اين را مي گويد.

¤ يعني اين قضيه در جامعه بهايي هيچ قبحي ندارد؟

- نه، مي گويند هر كسي تعليمات خاص خود را دارد. تعليم دين ما هم اين است كه اطلاعات را خارج كنيم. ما هر جا هستيم موظفيم همه چيز را به بيت العدل اطلاع دهيم و بيت العدل هم در ارتباط مستقيم با اسرائيل و آمريكا است.

¤ در يكي از كتاب هاي بهائيان كه اشاره شده بود به الواحي كه عبدالبها در حمايت از اسرائيل صادر كرده و الواح زيادي هم هست و در آنها امر هم مي كند بايد خدمت كنيم به اسرائيل!

- بله. اين يكي از مسائل خيلي واضح است كه همه بهايي ها هم مي دانند، چون كاملاً تشكيلاتي اند. عاطفه در بين اينها معني ندارد. فقط به تشكيلات فكر مي كنند و بس. هدفشان همين است. الآن من كه فكر مي كردم خانواده صميمي و خون گرمي داشتم، به محض اينكه از بهائيت خارج و مسلمان شدم، خانواده ام به طور كلي از من دور شد، چنانكه انگار هيچ وابستگي و هيچ خويشاوندي با آنها نداشته ام، تا اين حد عاطفه شان ضعيف است. فقط به اهداف تشكيلاتي فكر مي كنند. وطن پرستي شان كلاً منكوب شده است، حتي مهر و عاطفه خواهري و برادري ندارند.

¤ در لوح هاي عبدالبها هست كه عن قريب دولت اسرائيل تشكيل مي شود و از او سؤال مي كنند: توسط بهايي ها؟ مي گويد نه توسط همين يهوديان صهيونيست. خيلي هم از اين دسته يهوديان تعريف مي كند. يهوديان و بهائيان ارتباط تنگاتنگي با هم داشته و دارند. در خود همدان يهودي ها بيشتر بهايي مي شدند. اين از نكته هايي است كه در كتاب «مسلخ عشق» شما خيلي كم به آن اشاره شده، فقط در مورد پيرمردي يهودي مطالبي گفته ايد. به نظر مي آيد با توجه به مستندات تاريخي به اين مسئله بيشتر بايد پرداخته شود.

- بله، اين واقعيتي است كه ارسال الواح در مدح و ستايش حاكمان جائر و ستمگر خيلي بوده، بها و عبدالبها براي پادشاهان انگليس، روس و ديگر كشورها الواحي را در مدح و ستايششان نوشته اند كه قابل رد كردن نيست. الآن خيلي راحت مي توانيم ببينيم كه در فلان لوح به اينها اين قدر بها داده شده، به ستمگران و آدم كش ها. آيا اينها جاي سؤال ندارد؟! در حالي كه همه پيامبران ما در جهت منكوب كردن ظلم قدم برمي داشتند و سعي مي كردند دشمنان دين را معرفي مي كنند كه اينها كارهايشان با احكام دين مطابقت ندارد و آنها را كلاً نفي مي كردند. ولي «بهاء» اولين كسي است كه خود را به عنوان پيامبر معرفي مي كند و با پادشاهان ستمگر همسو مي شود و از آنها مدح و ستايش مي كند. اين الواح الآن هم موجود است


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 9:51 موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 

من مات و لم يعرف امام زمانه مات ميتة الجاهليه

             ( هركس بميرد و امام زمان خود را نشناسد به مرگ جاهليت مرده است )

 

 

 

هزار شكر كه از قيد درد و غم رستم

                            چو ذره بودم و بر آفتاب پيوستم

 

به چاهسار ضلالت فتاده بودم زار

                           گرفت خضر ره عشق از كرم دستم

 

طمع بريده ز دجال سيرتان پليد

                          زجان بخدمت صاحب زمان كمر بستم

 

سالها به اميد چشمه حيات ، در ظلمات هستي ره گم كرديم و به جاي آب سراب يافتيم . آنانكه خود را مسيحاي دوران مي ناميدند ، دجال صفت رهزن دين و دل مردمان بودند، از صفاي روح و سادگي مردم پاك نهاد سوء استفاده كردند و دين و ايمان آنان را به بازيچه گرفتند .

روزگاري با وسوسه و فريب فريبكاران در جرگه بهائيت وارد شدم و آنگاه از صميم جان دانستم كه اينان مردمي سالوس و دغلبازند ، بازي با كلمات و الفاظ يكي از وسايل فريب و نيرنگ آنها است .

تا آنگاه كه نداي وجدان را از اعماق روح خويش شنيدم كه به اين فرقه گمراه فرياد ميزند : فَاَينَ تَذهَبون ؟ اي بي خبران به كجا مي رويد ؟ و به ياري خداي بزرگ ، خورشيد ايمان از افق روحم تجلي كرد ، و دست " محمد و آل محمد ص" بازويم بگرفت و از اين ورطه حيرت انگيز و ظلمت زاي نجانم داد .

و اين زمان به درگاه خداي مهربان سر به سجود مينهم و اورا شكر مي گويم ، كه درهاي نعمت را بر من گشود و به صراط مستقيم هدايت كرد و در جرگه خادمان " حضرت ولي عصر عجل الله تعالي فرجه " مرا مستقر ساخت.

اميد كه اين گمشدگان ، ره به حقيقت برند و به سرچشمه نور و صفا يعني قرآن بزرگ و اسلام مقدس روي آورند .

 

حبيب اله جمشيدي ( رضانيا )  آباده

                         مبلغ فرقه ضاله

 

با ۲۷نفر خانواده خود به آغوش آئين حق باز مي گردد

 

بدين وسيله به اطلاع عموم ميرساند :

اينجانب فرامرز داودي دارنده شناسنامه شماره ۱۳۵ صادره از " زنجان " كه مدتي در قراء اطراف زنجان سكونت داشتم و اكنون ساكن اين شهرهستم ، مبلغ فرقه بهائيت بودم و در روستا هاي اطراف زنجان مشغول تبليغ اين مرام بودم .

پس از تحقيق و بررسي كامل و دور از هرگونه تعصب ، به بطلان و بي پايگي مرام بهائيت از هر لحاظ به من و افراد خانواده ام ثابت شد و افتخار دارم كه همراه ۲۷نفر از افراد خانواده و بستگانم ، اعم از زن ومرد ، در حضور روحاني بزرگ شهر زنجان به آئين حق جعفري مشرف شدم.

اينك ضمن ابراز انزجار و تنفر از اين مسلك بي اساس ، كه ساخته و پرداخته استعمار است ، اعلام مي دارم كه من و افراد خانواده ام در شمار شيعيان اثني عشري بوده ، از اين تاريخ مفتخر و سرافرازم كه جزو پيروان صميمي حضرت ولي عصر حجة بن االحسن العسكري (عج) ، دوازدهمين پيشواي شيعيان جهان مي باشم .

فرامرز داودي

 

برگرفته از : درس هائي از مكتب اسلام - شماره ۱۲ - سال ۱۴ - آذرماه ۱۳۵۲

 

دو بهایی از شهروندان اصفهانی با قرائت صیغه شهادتین خود توسط امام جمعه اصفهان به مذهب شیعه جعفری مشرف شدند.
اشكان و ودیعه دو بهایی هستند كه با تشویق و راهنمایی دوستان خود و تحقیق در این زمینه به مذهب شیعه گرویدند و نام خود را از اشكان به حسین و از ودیعه به فاطمه تغییر دادند.
این دو نفر پس از قرائت صیغه شهادتین خود توسط نماینده‌ آیت‌الله طباطبایی نژاد، امام جمعه اصفهان و قبول مذهب شیعه جعفری با یكدیگر پیمان زناشویی بستند.
بنابرگزارش روابط عمومی دفتر نماینده ولی‌فقیه در استان و امام جمعه ‌اصفهان، همچنین یك زن سنی مذهب از شهروندان اصفهانی پس از اظهار علاقه و با راهنمایی همسایگان خود در حضور آیت‌الله طباطبایی نژاد به جمع شیعیان پیوست.
در سال های اخیر چندین زن و مرد غیرمسلمان و بیشتر مسیحی از شهر اصفهان و كشورهای دیگر از جمله ایتالیا، برزیل، انگلیس، فرانسه، آلمان، مجارستان، هند و ژاین در حضور امام جمعه اصفهان با جاری كردن صیغه شهادتین به جمع مسلمانان و شیعیان پیوستند.
 
خبرگزاری شبستان
خبرگزاری آفتاب  ۲۳ / تیر / ۸۷


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 9:43 موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده

 در طول يكصد و شصت سالي كه از پيدايش فرقه ي بهائيت در ايران مي گذرد و از همان ابتداي تشكيل اين فرقه ي انحرافي ، گروهي از افرادي كه به خاطر عدم آگاهي و يا فريب و يا تصورات خام و باطل به سوي بهائيت گرايش پيدا كرده بو دند از سير گژ راهه باز گشته و به سوي اسلام هدايت شدند .

در ميان اين افراد از اعضاي اصلي خاندان ميرزا علي محمد باب تا خويشان و وابستگان سببي و نسبي ميرزا حسينعلي بهاء و فرزندان او تا نويسندگان و منشيان بهائي ( نظير صبحي و حسن نيكو و عبدالحسين آيتي و ...) و نيز مبلغان بهائي و افراد سرشناس و تحصيل كرده تا افراد عادي به چشم مي خورند .

اكثر اين افراد بعد از توبه و بازگشت از بهائيت سعي كرده اند مراتب تبري و دوري خويش از بهائيت را به اطلاع ديگران رسانده و علل و عوامل بازگشت خود به اسلام را براي ديگران تشريح كنند .

دقت در اين " تبري نامه هاي " مكتوب كه اخيراً به صورت اينترنتي درآمده معرف و مبين اين است كه اكثريت اين افراد از ماهيت دقيق و اصلي تشكيلات عنكبوتي بهائيت اطلاع نداشته و از طرف ديگر هرگز امكان مراجعه به كتب اصلي رهبران بهائي را نداشته اند تا متوجه تناقضات فكري و عقيدتي آنان بشوند .

به لطف و مدد الهي تلاش دارم به تدريج و با همكاري شما علاقمندان نسبت به تكميل مجموعه ي " متبريان از بهائيت " اقدام نموده و به وظيفه ي شرعي امر به معروف و نهي از منكر عمل نموده باشم . از همه ي خوانندگان اين وبلاگ بويژه هموطنان بهائي تقاضاي مساعدت و همكاري دارم .

در ابتدا به بيان شرح حال و تبري نامه ي بهائيان ايراني پرداخته و به موازات آن از شرح حال و علل تبري از بهائيت ديگر ملل جهان آگاه خواهيم شد .

 تشكيلات بهائيت در طول تاريخ بويژه در دهه ي اخير تلاش فراوان نموده تا بهائيان به مباحثه و مذاكره با مسلمانان نپردازند و به مدارك اصلي مندرج در كتب رهبران بهائيت دسترسي پيدا نكنند .

شگرد ديگر تشكيلات بهائيت در قبال اين افراد ، ترور شخصيت آنان بوده است تا ديگر بهائيان دچار تزلزل روحي و فكري نشوند و يا اينكه چنين القاء مي نمايند تا مسلمان شدن اين افراد را ناشي از ترور و تهديد و فشار روحي و رواني قلمداد نمايند .

علاوه بر آن تشكيلات بهائيت از طريق " لجنه ي عهد و ميثاق " كه به منزله ي تشكيلات جاسوسي و حفاظت اطلاعات عليه بهائيان مي باشد ، نسبت به بررسي علل مسلمان شدن اين افراد مي پردازند و تلاش مي كند تا آنجا كه ممكن است به عناوين مختلف حتي از طريق " تطميع " و يا " تهديد " مجدداً آنان را به ورطه ي فرقه ي بهائيت بكشانند .

زماني كه از همه ي اين اقدامات نا اميد شدند نسبت " طرد " فرد مسلمان شده از تشكيلات بهائيت اقدام نموده و وي را از همه ي وابستگي هاي اداري و عقيدتي و تشكيلاتي بهائيت اخراج نموده و حتي سلام و كلام با وي نيز ننمايند .

تذكر اين نكته لازم است كه بسياري از بهائيان ، قلباً مسلمان شده اند ولي از ترس تشكيلات بهائي و آواره شدن زن وبچه آنان ، جرأت ابرازندارند . اين مطلب را از خاطرات حسين فلاح ، يك نجات يافته از بهائيت مي توان دريافت . (جام جم -  ويژه نامه ايام – شماره 29- 6 شهريور 1386- صفحه 59 )

 

براي اثبات اين مدّعا و درك وحشت بهائيت از مسلمان شدن بهائيان به سند زير توجه نمائيد .

 

اين سند حاوي دستور محفل ملي بهائيان ايران به محافل روحاني بهائي شهرهاي ايران است :

 

بهزاد جهانگيري فرزند نورالدين كه يك بهايي زاده و متولد سال ۱۳۴۶، در شهر همدان است، از همان دوران كودكي تحت تعاليم شديد فرقه بهائيت بود. همزمان با سپري شدن ايام نوجواني كه مقارن با پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي نيز بود، فصل جديدي از زندگي بهزاد آغاز گرديد. او با بررسي رفتار و گفتار و عملكرد وابستگان فرقه بهائيت، پي به وجود تناقضات آشكاري در رويه و سيره ايشان برد. حمله هاي ناجوانمردانه مبلغين بهايي نسبت به دين مبين اسلام در كلاس هاي مختلف، حصر فكري و رفتاري و اعمال كنترل هاي تشكيلاتي، سبب شد تا وي از دوستان بهايي اش فاصله گرفته و با هم سن و سالان مسلمان خود رابطه برقرار كند.

او كه اولين فرصت به دست آمده براي آزادي عمل بيشتر خود را، دوران خدمت مقدس سربازي مي داند چنين مي گويد:

«در اين دوران بود كه فارغ از هرگونه حصر تشكيلاتي و كنترل هاي پي درپي، خود را در كنار مسلمانان آزاد و فداكار مشاهده كرده و با حاج آقا شيباني رابطه صميمانه اي برقرار كردم و اين اولين جرقه را در جهت تحرّي و جست وجوي حقيقت در ذهنم ايجاد كرد. بعدها اين وضعيت زمينه مناسبي را براي اعلام تبري هميشگي از بهائيت را در من پديدار نمود تا اينكه در سال ۱۳۵۷ به وسيله جريده سراسري روزنامه اطلاعات از وابستگي به فرقه سياسي بهائيت اعلام تبري كرده و رسماً در نزد رياست محترم سازمان تبليغات اسلامي وقت همدان به دين مبين اسلام و مذهب حقه جعفري مشرف شدم. پس از آن به دفعات مختلف جهت پابوسي آستان مقدس ثامن الحجج علي ابن موسي الرضا (عليه السلام) به مشهد مقدس مسافرت كرده و در اولين مسافرت به مشهد مقدس مورد عنايت ويژه خادمين ولي نعمت كشور ايران قرار گرفتم. همچنين با سايت ها و روزنامه هاي مختلفي در خصوص تبيين ماهيت واقعي فرقه سياسي بهائيت گفت وگو كردم كه آخرين آن، مصاحبه خرداد ماه سال ۱۳۶۸ با روزنامه ارزشمند كيهان بود كه در آن مصاحبه براساس احساس مسئوليت ديني و انساني وعده تحرير خاطرات دوران بهائي گري و علل گرايش به دين مبين اسلام را به همه خوانندگان روزنامه كيهان نويد دادم پس از آن علي رغم نداشتن تجربه نگارش به سختي موفق شدم خاطراتم را براساس بضاعت ناچيز خود به رشته تحرير درآوردم و امروز توسط برادر بزرگوارم جناب آقاي سجادي بازنويسي و قابل ارائه به بازار نشر شده است.

بدينوسيله از زحمات مخلصانه ايشان و راهنمايي هاي برادر بزرگوار و ايماني ام آقاي حسن شايانفر سپاسگزاري كرده و اميدوارم خوانندگان محترم غيربهايي به ماهيت واقعي اين فرقه كاملاً سياسي پي برده و بهائيان راه هدايت يافته و از ظلمت و گمراهي به روشنايي تغيير مسير داده و دنيا و آخرت خود را از ويراني نجات دهند.

در پايان از خداوند متعال طول عمر مقام معظم رهبري و پايندگي و بالندگي نظام مقدس جمهوري اسلامي ايران و تعجيل در فرج آقا امام زمان(عج) را خواهانم».

 

به همت انتشارات كيهان ، كتاب : " پشت پرده تشكيلات (خاطرات عضو سابق فرقه بهائيت )" به روايت: بهزادجهانگيري ،  نوشته : سعيد سجادي در ارديبهشت 1388 به چاپ رسيده است.

 

ضمنا اين خاطرات را در آدرس زير مي توانيد مشاهده كنيد:

خاطرات يك نجات يافته از بهائيت

 

در ادامه مطلب ، تصوير و مدارك كتاب را ببينيد:

 

بسم الله

                                                                   الحمدلله

                                                      السلام علیک یا خلیفة الله

 2007 – October - 19            Dale – Husband 

دال هازبند    نوزدهم اکتبر 2007

مشخصات : متأهل  -  39 ساله  - کشور آمریکا  - ایالت تکزاس  - شهر آرلینگتون  -  تحصیلات دانشکده ای

 تقریبا ده سال پیش من عضو آئینی بودم که به نام بهائیت شناخته می شود . این آئین آموزش می دهد که خدا در سراسر دنیا یکی است اگرچه که در ملیت های گوناگون آن خدا نام های مختلفی داشته باشد و نیز همگی دین ها یک پیام و پیغام واحدی دارند . و نیز بهائیت آموزش می دهد که انسانیت و بشریت یک مجموعه یگانه و واحدی است که تقدیر شده است که این انسانیت در یک عصر جدیدی که پر از صلح واتحاد وآرامش است ، زیر پرچم و بیرق بهائیت متحد و مجتمع خواهد گردید.

هرآدم مشتاق و علاقه مندی همانطور که من مشتاق بودم ، دوست دارد که در اطرافش لطف و مهربانی و مطالب خوب ببیند. من در سال 1995 میلادی بهائیت را پذیرفتم و قبول کردم و به مرور تبدیل به یکی از معلمان فعال آن شدم و تلاش داشتم که دیگران را نیز به بهائیت وارد کنم .

من تا سن 19 سالگی مسیحی بودم ولی به خاطر تناقضات و نقص ها و اشتباهات مسیحیت در 20 سالگی آن را رها کردم و از مسیحیت متنفر شدم .

در نظر بهائیت ، مسیح از جانب خداوند است ولی بهائیت معتقد است که این دین در طول تاریخ دچار گمراهی و تحریف گشته است . در ابتدای ورود به جامعه بهائیت من شباهت و همانندی زیادی بین بهائیان و جامعه بهائیت با افراد مسیحی موجود در زمان های بسیار قدیم در دوران امپراطوری روم قدیم مشاهده می کردم که تنها تفاوتی که بین این دو گروه ( بهائیت و مسیحیان زمان امپراطور روم ) می دیدم این بود که مسیحیان در امپراطوری دوم قدیم تبدیل به گروه ها و دسته های متعدد رقیب یکدیگر شدند و درگیر منازعات و جنگ های نظامی در مقابل یکدیگر شدند ولی بهائیان چنین نشدند .

اگر آن زمانی که من بهائی بودم کسی می خواست بهائی شود و بهائی می شد من به خودم می گفتم ما با هم تا ابد و همیشه در صلح ، آرامش ، کامیابی و موفقیت خواهیم بود . چه دیدگاه شگفت آوری داشتم !!

ولی بعد متوجه شدم که طبیعت و سرشت نوع بشر و بشر بودن انسانها ، امکان وقوع این دیدگاه را به جامعه بهائیت نخواهد داد. و دلیل و ریشه این مطلب این است که کلیه رهبران بهائیت اعم از بنیان گذار بهائیت یعنی بهاء الله تا بیت العدل ادعا می کنند که معصوم و لغزش ناپذیر هستند چون بهائیت از طرف خداوند هدایت و راهنمایی شده است . در حالی که ما می دانیم بهاء الله و پسرش عبدالبهاء و نیز نوه عبدالبهاء یعنی شوقی افندی (یعنی ولی امربهائی ) و نیز اعضاء بیت العدل همگی بشر بودند و هستند .

ما چه مدرک و سند و دلیلی داریم که اینها معصوم و مصون از گناه و خطا می باشند؟

هیچ دلیل و مدرکی برای این ادعا نداریم !

همچنین وقتی شما نمی توانید سوال و پرسشی را از یکی از رهبران بهائیت سوال کنید در این صورت حاصل این نوع رفتار و عملکرد ایشان چه خواهد بود؟

حاصل آن ظلم و ستم و استبداد خواهد شدو ظلم و ستم و استبداد در طول تاریخ چه حاصل و نتیجه ای داشته است ؟

نتیجه آن تحریف شدن و فساد و بی عدالتی و بی انصافی است !

خود اینها به نوبه خودشان باعث می شوند که در طول زمان یک سیستم شکسته شود و نابود گردد.

این مطالب بود که باعث شد من شروع به فکر کردن کنم و این تامل ها روی این مطالب بود که در نهایت باعث شد که من در سال 2004 بهائیت را ترک گویم و رها کنم .

به راستی که این مطالب فوق ، خودش خطرناک ترین عقیده موجود در جهان می باشد .

هرنوع دلیلی که هرکس از من بخواهد می توانم ارائه دهم برای اینکه باور کند که بهائیت در چند قرن آینده کاملا نابود و خاموش خواهد گشت .

و قبل از این نابودی ، قطعا تبدیل به تحریف شده ترین و خطرناک ترین دین در میان ادیانی خواهد شد که تا به حال در دنیا موجود بوده اند .

اما در زمان کنونی و حال حاضر ، تنها به این دلیل بهائیت خطرناک نیست که تعداد آنها اندک است .

خطر آن هم ریشه در این دارد که مبنا و ریشه بهائیت از عقاید شدید اسلامی منشأ انحرافی یافته طبیعتا افراد بهائی تند و شدید ، مستبد ، زیربارنرو، و متعصب می باشند .

این در حالی است که بهائیتی که محصول قرن 19 میلادی است دقیقا ترکیبی است از مخلوط شدن تفکرات لیبرال سیاسی غربی و عقاید اجتماعی آن قرن ، به علاوه زیربناهای تفکرات شیعی . یعنی ترکیب و ممزوج شدن این دوروش ، محصول آن دقیقا بهائیت است .

بهائیت آخرین شانس و فرصت من بود که به آن امیدوار بودم که به عنوان یک دینی که خدا محوریت آن می باشد بتواند زندگی من را تنظیم کند و زندگیم را قاعده مند اداره کند ولی اکنون اعتقاد دارم که هیچ چیزی نخواهد توانست نسبت به من چنین هدفی را ارضاء کند .

                                                                                                      الحمدلله رب العالمین

                                                                                                    السلام علیک یا خلیفة الله  

منبع :

http://circleh.wordpress.com/2007/10/19/why-i-quit-the-baha%E2%80%99i-faith/


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 9:38 موضوع اعتقادی | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
پرسش و پاسخ

پرسش :

آقای مصطفي طباطبائي مي گويد : قرآن نور است و نور براي فهميده شدن احتياج به بيان و حديث ندارد ، آیا این موضوع درست است؟

 

پاسخ :

قرآن نور است و نور احتياج به چيزي ندارد تا روشن شود. نور همه جا را روشن مي كند. من الان مي خواهم خورشيد را ببنيم. من اگر در اتاق بايستم خورشيد را نمي بينم بلكه بايد من از اتاق خارج شوم تا خورشيد را ببينم.

تفسير براي ذهن من است كه در تاريكي هستم .اين نقص من است نه قرآن. يعني آن چه كه ذهن مرا پوشانده است  از روي ذهنم كنار رود تا من نور را آن گونه كه هست ببنيم. قرآن خود تفسير است. نور را كه تفسير نمي كنند .....


 

نوشته شده توسط مهدی در سه شنبه 31 شهریور1388 ساعت 9:33 موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
جوانه های سبز نفاق

.... باکافران چه کارت گر بت نمی پرستی؟؟؟؟؟؟؟؟؟


 

نوشته شده توسط مهدی در دوشنبه 30 شهریور1388 ساعت 16:45 موضوع سیاسی | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
عید بر شما مبارک


 

نوشته شده توسط مهدی در پنجشنبه 26 شهریور1388 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت


با کلیک روی ستاره یک امتیاز به این مطب بده
یا مهدی ادرکنی


 

نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه 22 شهریور1388 ساعت 15:13 موضوع | لینک ثابت